

- ميگويد آخر يونانيها همه خوشتيپ، هيکلهای ورزشکاری، با درايت، شجاع، زيرک که با يک حرکت شمشير، ۱۰۰۰۰ نفر ايرانی را قلع و قمع ميکنند...
ميگويم، خب چه انتظاری داری عزيز من، تو هم اگر بخواهی دشمنت را به تصوير بکشی همه را زشت و احمق و عقبافتاده نشان ميدهی، خودت را شيک و خوشگل و باهوش. مگر در فيلمهای جنگ، عراقیها را نديدهای؟

- ميگويد قبول دارم، هميشه اغراق ميشود، اما نه اينکه همهی واقعيتها را تحريف کنند؛ آخر همهی ايرانيها را اين شکلی نشان ميداد، زنهايشان را هرجايی، پادشاهشان را، خشايار شاه، را با صورتی پر از گوشوره و آرايش غليظ، همجنسباز،...
ميگويم خب مگر نه اينکه پدر تاريخشان، هردوت گفته ايرانيها، زنهايشان را به ميهمانشان تعارف ميکردند؟ مگر کم بوده در تاريخمان، شاهد و ساغر و .... . خب، برداشتشان از ايران همين ميشود ديگر، اما بينندهی فيلم بايد عاقل باشد، مگر ميشود دو همسايه، در يک زمان مشابه، يکی اينقدر متمدن، باهوش، با درايت، ديگری آنقدر عقب افتاده و احمق؟ مشکل اينجاست که تاريخ را هميشه پيروزها مينويسند، هيچ فيلم يا کتاب و يا سند قابل عرضهای از ايرانيها ديدهای که بخواهد اطلاعات بيغرضی از زاويه ديدی دیگر ارائه دهد؟ ضمناً اين هم يک فيلم (فيلم-انيميشن) است، نه سند تاريخی، که خودت را اينقدر ناراحت ميکنی.

- ميگويد آخر مردم برای يونانيها دست ميزدند. آنها را وقهتی ايرانيها رو مثل مورچه ميکشتند و دست و پایشان را با شمشير ميپراندند، تشويق ميکردند...
ميگويم خب فيلم اکشن بوده، چه انتظاری داری، اينها همانهايی هستند احتمالاً که ميروند فيلمهای جنگ ستارگان ميبينند و برای کشته شدن آدم فضايیهای بدذات هورا ميکشند.
- ميگويد آخر ايرانيها رو هو ميکردند و به حماقتشان ميخنديدند،... اينقدر شور بود که آخر فيلم، یک ايرانی ديگر حاضر در سالن بلند شد و شروع کرد به بدگويی از فيلم و انتقاد به تشويقکنندگان...
ميگويم خب، تو هم اگر ايرانی نبودی، حتماً با قهرمان و نقش اول فيلم همذاتپنداری ميکردی، نه با شکستخوردگان.
- ميگويد نه تو درک نميکنی، واقعاً ناراحتکننده بود، جای تاسف دارد برای اروپايیها که خودشان را با معلومات ميدانند و آمريکايیها را مسخره ميکنند.
ميگويم من کاملاً احساست را درک ميکنم، شايد اگر خودم هم به تماشای فيلم آمدهبودم همينقدر عصبانی و ناراحت بودم، اما چه ميشود کرد؟ فيلم است ديگر، مگر ايرانیها اعراب را و حملهشان را همين شکلی نشان نميدهند در فيلمها و کتابهايشان؟ اين رسم هر دشمنی و جنگی است.
- ميگويد آخر چرا بايد ذهنيت همه راجع به کشور من اينطور باشد. من تاسف ميخورم که هيچکاری نميتوانم بکنم. و از عکس و کليپی ميگوید که بعد از فيلم برای همکاران فرستاده از ايران امروز: که پيست اسکی ديزين بوده و مرکز خريد تجريش!
ميگويم ذهنيت عموم مردم جهان، با آنچه که از ايران ميبينند شکل ميگيرد، نه به دلخواه تو، و آنچه که ميبينند احمدینژاد است و عمليات استشهادی و مرگ بر آمريکا. اينها سخنگو و نمايندهی ملت ايرانند، نه آنهايی که در ديزين اسکی ميکنند و تو دوست داری همهی ايران باشد. اين واقعيت است، هر چند ناراحتکننده، اما تو نميتوانی آنرا تغيير بدهی، تاسف خوردن هم در مواردی که هيچ نقشی در آنها نداری، دردی را دوا نميکند. تاسف آن موقع بايد بخوری که بتوانی تغييری ايجاد کنی و تاثيری بگذاری و اينکار را نکنی.
و فرنوش قانع نميشود. خودم هم! اين عکسها و کليپ فيلم را ميبينم و بغض ميکنم. عقل ميگويد من مسوول انسان بودن خودم هستم، و مفيد بودن برای ديگران، اما احساس ميگويد آن تکه از خاک دنيا و آنچه آنجا ميگذرد، از تو جداشدنی نيست. بغض ميکنم و افسوس ميخورم.