تبليغاتX
آينه
جمعه سی و یکم فروردین 1386
آن سوی ميز
اولين جلسه‌ی تدریسم برگزار شد، بهتر از فاجعه‌ای که انتظارش را داشتم. ديدن آن هم چشم مشتاق و کنجکاو و عادت کردن به نگاهشون و حضورشون، خيلی راحت‌تر از چيزی که تصورش را می‌کردم بود. جالبه که به‌سرعت متوجه ميشی چقدر دانشجوهای همه جای دنيا شبيه هم هستند: همون کنجکاوی‌ها، مزه‌پراکنيها، ترس و خجالت از آمدن به پای تخته برای حل کردن مساله، وقتی نگاهشون می‌کنی و می‌خواهی که داوطلب شوند و وقتی که يکدفعه همه‌ی سرها به روی جزوه‌ها بر‌ميگرده، يکی خودش رو مشغول نوشتن نشون ميده، يکی مشغول فکر کردن، يکی زير ميز دنبال چيزی ميگرده! فقط اون بچه‌قلدرهايی که ته کلاس نشسته‌اند، با اعتماد به نفس سرشون را بالا ميگيرند و دست به سينه، خيره نگاهت ميکنند، به مبارزه طلبيدن است نگاهشان، بايد بدانی که آنقدر نفوذ و جذبه داری که صدايشان کنی، يا نه؟
سعی ميکنی جدی باشی، در عين حال، دوستانه رفتار کنی. سعی ميکنی به شوخی‌هايشان نخندی، اما نبايد خودت را فراتر و برتر نشان دهی، کار دشواری است برقرار کردن اين موازنه مابين جذبه و صميميت...
تجربه‌ی سختی است، خيلی وقتگیر و خسته کننده، اما تشکر آخر کلاس را که می‌شنوی (اينجا رسم است بعد از پايان سخنرانی يا کلاس درس، به روی ميز ضربه ميزنند، به نشانه‌ی تشکر و مفيد بودن کلاس) و بعد، آن دانشجوهای مشتاق‌تر! که با جزوه‌هايشان می‌آيند و سوال می‌پرسند، حسی وجودت را فرا می‌گيرد که شيرينی‌اش، به همه‌ی گچی‌شدنها و خستگيها و شب نخوابيدنها و دلشوره‌های قبل از کلاس می‌ارزد. وقتی يکی يکی خداحافظی کردند و رفتند، متوجه شدم که ناخودآگاه، شادترين آهنگی را که می‌شناسم، زمزمه می‌کنم. بعد از کلاس تمام روز را لبخند می‌زدم... .