تبليغاتX
آينه
پنجشنبه سوم خرداد 1386
آدم‌ها و بويناکی دنيايشان
کلافه‌ام، گرمم است، راهم را گم کرده‌ام. چشمهای خيره در نورم ديگر جايی را نمی‌بيند به جز این اشباح سياه، این صورتک‌های ترس‌آور، ديگر نمی‌شنوم جز صداهايی گنگ، جيغهايی گوش خراش... کورمال کورمال، خودم را به در و ديوار می کوبم، به سقف، به نور... بالهايم می‌سوزد، به خاک می‌افتم.

 

امروز حالم خوش نيست، اين روز‌ها حالم خوش نيست. خسته‌ام از خبرهای بد، از شنيدنشان، از خواندنشان، از ديدنشان. کلافه‌ام، حال شاپرکی را دارم که می‌داند نور می‌سوزاندش: می‌داند و می‌سوزد. دانستنی که رهايی نيست، بند است، عجز است، درد است.

ضمناً، ممد نبودی (و نيستی) ببينی...
ضمناً، آقای سيد محمد خاتمی، شما هم انگار هستيد اما نمی‌بينيد!