تبليغاتX
آينه
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
دم غروب
دم غروب، تو اتوبوس شماره  ۱۰۶ کنار پنجره نشسته‌بود و بيرون رو نگاه ميکرد.. . داشت با خودش فکر ميکرد که به همه هدفهايی که تا حالا  تو زندگی داشته رسيده و موقعيتی داره که اکثر آدمهای دور و برش رو به رشک می‌اندازه. يادش افتاد که صبح به مادرش تو تلفن گفته که چقدر از زندگی تنهايی و بدون حضور 'پ' راضيه و خوشحال. بعد يکی‌يکی خاطره‌های گذشته‌اش با 'پ' زنده شدن و جلوی چشمش رژه رفتن... وقتی به خودش اومد جلوی چشماشو يک پرده نازک گرفته بود و چراغ‌های کنار خيابون نور زردشونو با يک هاله‌ی مبهم پخش ميکردن. سرشو تکون داد و فکر کرد که: چشمام ضعيف شده، نور رو با هاله ميبينم. خانوم مسنی که روبروش نشسته‌بود لبخند زد و گفت شايد عينک لازم داری.... فهميد باز با صدای بلند فکر‌‌ کرده!