
از جایی ميان قلبم صدای تو میآيد که میخوانی:
شبی که ماه مراد از افق طلوع کند
بود که پرتو نوری به بام ما افتد
ملوک را چو ره خاکبوس اين در نيست
کی التفات مجال سلام ما افتد
حبابوار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
میدانم که نبايد سراب ببينم. می دانم که نبايد بنشينم، نبايد وابمانم از رفتن و طلب کردن. اما کو تاب رفتن؟ کو توان جستن؟
از پای افتاده ام که سايههای شومشان را کنارم میبينم: غولهای بيابان، نه يکی، هزار هزار تا. چشم سياهی میرود از ديدنشان، از صورتهای بدترکيبشان، از نفس بدبويشان. مینالم که آب، آب...
اولی جلو میآيد: چه میدهی برای جرعهای آب؟
چه بدهم؟
چشمت را!...
چشم خونينم در دستش، آب را خالی میکند روی ريگهای تفتيده.
دومی جلو میآيد، چه میدهی برای جرعهای آب؟
... لبهايت را!
و سومی و چهارمی و پنجمی و ...
و گوش و دست و پای و ...
سياهترينشان جلو میآيد:
قلبت را! و چنگ میاندازد به ميان سينهام...
عجبا! خالی است! اين قلب ندارد، قلب ندارد، ... و بيابان تکرار می کند شيون شومشان را: نداااااارررردددد...
و آن سو تر، من به تو نگاه میکنم که قلبم در ميان دستانت، پر نبضتر از هميشه میتپد. لبخند میزنی و دست جانم را میگيری و از زمين بلند میکنی. بدن مثله شدهام روی خاک میماند و من حالا، از اين بالا نگاهش میکنم که چه تنها و غريب است در ميان بيابان.
نگاهش میکنی و میگويی، سنگين بود نمیتوانستيم با خودمان بياوريمش!
میگويم: مرا گر خود نبود اين بند، میگذشتم از فراز خاک...

حالا من بیدارم. اين پايين روی زمين، با خاطرهای از آن بالا: بالاتر از سفيدی، نزديک خورشيد، ميان ابرهای دوست داشتنيم. جايی که میتوانستم دست دراز کنم و خوشهای ابر بچينم، که بخندم و بغلتم روی ابرها، سفيد و لطيف و نرم.
میدانی؟ دلم میخواهد همهی ابرهای جهان را در آغوش بگيرم و نوازششان کنم و برايشان خوابم را آواز بخوانم، در مايهی عشاق:
به جان تا آسمان عشق رفتم
به صورت گر در اين پستم من امشب
بشوی ای ابر دست خويش از من
که در مجنون بپيوستم من امشب!
