<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آينه</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/</link>
<description>آينه‌‌‌ای در برابر آينه‌‌‌ات ميگذارم تا از تو ابديتی بسازم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 23 May 2008 12:09:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>روزهای جديد</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>زندگی جديدی را تجربه می‌کنم اين روزها. يک هفته است که به شهر جديد رفته‌ام، پنج روز کار کرده‌ام، و دو روز است که به خاطر تعطيلات به خانه برگشته‌ام.&lt;BR&gt;هفته‌ی پيش سخت بود، استرس شروع کار، آن هم در کارخانه‌ای به اين بزرگی، محيط جديد، آدمهای جديد، پيدا کردن خانه، و از همه بدتر دوری از سعيد. حالا کمی اوضاع بهتر شده است، محيط کارم را دوست دارم، آدمها همه مهربان و خوشرو و آماده به کمک هستند، موضوع کار و پروژه‌ام بسيار هيجان‌انگيز است، و البته کمی تا قسمتی ترسناک به خاطر حجم زياد کار و مسووليت و انتظاری که از من به عنوان رييس علمی پروژه می‌رود. خانه هم پيدا کرده‌ام، واحد زير شيروانی يک خانه‌ی ويلايی بسيار زيبا با دکور و تزئينات داخلی چوبی و پنجره‌های بزرگ. هر روز هم با دوچرخه می‌روم سر کار. يار که بيايد خانه، خوشبختی‌ام تکميل می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممکن است برای مدت طولانی وبلاگ ننويسم: به اديتور فارسی دسترسی ندارم، به وقت کافی هم. &lt;BR&gt;روزهای خوبی داشته باشيد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 12:09:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هيولا يا بيمار روانی</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://news.bbc.co.uk/2/hi/europe/7372477.stm&quot; target=_blank&gt;خبر هولناک گروگانگير اتريشی&lt;/A&gt; (يوزف فريتزل) را حتماً شنيده‌ايد. همان که دختر هيجده ساله‌اش را بيست و چهار سال در زيرزمين خانه‌اش زندانی کرده، به او تجاوز می‌کرده و از او شش بچه دارد. تقريباً هر روز و در هر وعده‌ی خبری تلويزيون اينجا، اين جنايت غير قابل باور، دوره می‌شود. با اين وجود، هنوز اطلاعات درست و کاملی از جوانب مختلف اين قضيه، اينکه چرا اين مرد چنين نقشه‌ی شومی کشيده، چطور اين جنايت را اينقدر دقيق و بدون اشکال طراحی کرده، بدون اينکه کسی، حتی زنش و يا همسايه‌ها بويی ببرند، و از همه مهمتر، خبر يا عکس يا فيلمی از قربانيان (اليزابت و شش دخترش) به رسانه‌ها داده نشده.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولين واکنش ذهن من، مثل خيلی ديگر، اين بود که چطور چنين چيزی ممکن است؟ برايم زندگی دو گانه‌ی اين مرد قابل تصور نبوده و نيست: اينکه يک فرد عادی، در نقش همسر، و پدربزرگی حامی نوه‌هایش، در زيرزمين خانه به چنين هيولايی تبديل شود، اينکه بچه‌ها چطور با اين قضيه کنار می‌آمدند؟ در اخبار گفته شده که از نظر جسمی، در سلامت نسبی به سر می‌برند. اما آيا از نظر روانی سالمند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب در تلويزيون، برنامه‌ای نشان داده شد از مجموعه‌ی مدارک پيدا شده، فيلم و عکس از مستند از زندگی اين مرد، و همینطور، مصاحبه با فردی که وکالت و دفاع از او را بر عهده گرفته. وکيل مدافع قبلاً اعلام کرده‌بود که از نظر او، اين مرد، مريض روانی و غير قابل محاکمه است. و بايد در آسايشگاه بستری شود. البته امشب توضيح داد که اين به معنای آزادی، يا تخفيف در مجازات نيست، چون مجرم در اين آسايشگاه‌ها هم تحت بازدداشت است، و انواع درمان‌های درد‌آور و سخت را بايد تحمل کند. ضمناً گفت که به خاطر پذيرفتن اين پرونده، مورد توهين و برخود بد مردم قرار گرفته، حتی در طول برنامه‌ی زنده‌ی امشب هم، بيننده‌ها تلفن می‌کردند و بعضی می‌گفتند که اين وکيل هم به اندازه‌ی مجرم، جنايتکار است و بايد مجازات شود، يا اينکه بايد مجرم اتريشی را بدون محاکمه اعدام کرد! (که البته در آلمان و اتريش حکم اعدام وجود ندارد)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای من هم غير قابل تصور است که کسی بتواند از چينين جنايت هولناکی دفاع کند، با وجودی که می‌‌دانم، اين شغل يک وکيل است، و از اين گذشته، هر مجرمی حق برخوردار شدن از يک محاکمه‌ی عادلانه، با حضور وکيل مدافع را طبق قانون دارد. هر چند، اين وکيل می‌گفت که خودش آمادگی پذيرفتن اين پرونده را اعلام کرده. از نظر او، اين فرد بيمار روانی است، دليلش اينکه بيش از بيست سال است که با دخترش همخوابگی می‌کند، از او بچه دارد، و اين بچه‌ها را اعضای خانواده‌ی خود می‌داند، از آنها مواظبت می‌کند، و حتی در نهايت، نگران سلامتی آنهاست: دختر بيمار را به بيمارستان می‌برد و جانش را از مرگ حتمی نجات می‌دهد، اگر چه در نهايت به قيمت فاش شدن راز هولناکش تمام شود. بنابراين بايد از او دفاع کرد، از شخص او و نه از عملش. او يک هيولا نيست، بيمار است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لینک: &lt;A href=&quot;http://www.stern.de/tv/sterntv/619440.html?q=fritzl&quot; target=_blank&gt;1&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.stern.de/tv/sterntv/618786.html?q=fritzl&quot; target=_blank&gt;2&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 23:36:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ديگر تمام شد!</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>۱. خب، درس و مدرسه بالکل تمام شد، جمعه روز آخرم در موسسه بود و با همه خداحافظی کردم، در که پشت سرم بسته شد، احساس کردم فصلی از زندگيم تمام شده، چيزی در دلم خالی شد. شوخی که نيست، بيست سال، کمی هم بيشتر به مکتب و مدرسه و دانشگاه رفتن گذشت. دوستش داشتم اين دوران را، به خصوص اين دو سال آخر، چقدر ياد گرفتم، چقدر زندگی کردم. &lt;BR&gt;کار جديدم، از لحاظ ماهوی فرق چندانی با پروژه‌ی دکترا ندارد، باز هم کارم تحقيق خواهد بود، گيرم در جهت کاربردی‌ترش. اما حس شيرين و تلخی است اين تمام شدن و دوباره شروع کردن. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هميشه پيش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲. اين روزها که وقت بيشتر دارم، بيشتر وبلاگ می‌خوانم، بيشتر آشپزی می‌کنم، بيشتر تلويزيون نگاه می‌کنم و بيشتر حالم از اين بلاهت ترويج‌شونده در برنامه‌های تلويزيونی اينجا به‌هم می‌خورد. به خصوص اين برنامه‌هایی که بعد از ظهرها پخش می‌شوند و حکم همان سريال‌های آبگوشتی و برنامه‌های خانواده‌ی تلويزيون ايران را دارند، گيرم با چاشنی رابطه‌ی جنسی و چند پارتنری و کسی به کسی خيانت کرده و چطور لباس بپوشيم که هيکلمان جذاب‌تر نشان داده‌شود و عمل جراحی زيبايی، بزرگ و کوچک شدن عضوهای مختلف بدن و غيره. &lt;BR&gt;بدتر از همه وقتی است که اين برنامه‌های مستند، به زندگی‌های واقعی مردم می‌رود و آدم می‌ماند چقدر بدبختی هست، چقدر فقر هست، چقدر جهالت و عقب‌افتادگی هست بين عامه‌ی آدمها، و چقدر اين رسانه‌ها، حالا به سفارش غول‌های دنیای مد، کلينيک‌های زيبايی، فروشگاه‌ها  و توليدکننده‌ها، يا هر چه که هست، حماقت را ترويج می‌کنند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 May 2008 21:04:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمين ز ارديبهشت گشته بهشت برين</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;هر چی ميگذره، فاصله‌ی زمانی بين نوشته‌های وبلاگم بيشتر ميشه، و اينجا بيشتر خاک ميگيره. احتمالاً ميزان اين خاک هست که نشون ميده کی بايد وبلاگ نويسی رو کنار بذارم!&lt;/EM&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز است که هوای مطبوعی داريم و  وضع سلامتی من هم بهتر شده. دو هفته رنجور بودم و پردرد و ناتوان. انواع و اقسام دردهای شناخته شده و ناشناخته در اقصی نقاط بدنم ظهور می‌کردند و ناپديد می‌شدند. (بله عمه جان! آدم مريض که ميشه ميفهمه هيچ داشته‌ای ارزشمندتر از سلامتی نيست.) فکر می‌کنم ريشه‌ی همه‌ی دردهايم هم استرس بود و هست. بس که اين مدت کار بايد انجام می‌دادم (و بايد انجام بدهم). هنوز خانه در شهر جديدی که بايد برای کار به آنجا بروم پيدا نکرده‌ام، اسباب کشی، کارهای اداری، شروع يک کار رسمی و پر مسووليت، محيط ناآشنا، همکارهای غريبه، اينکه بايد حتماً آلمانی صحبت کنم و نه انگليسی، تجربه‌ی مدير بودن  و رياست کردن،... . &lt;BR&gt;يک موش کور پير محافظه‌کار در اعماق ذهنم مدام تکرار می‌کند آيا زندگی غارنشينی برايمان بهتر نبود؟! بيچاره اين بدن خسته که هی دنبال خودمان در اين راه پرپيچ و خم می‌کشيم و در هر سنگلاخ نهيبش می‌زنيم که هان! داری پيشرفت می‌کنی، مدرک بالاتر، شغل بهتر، زندگی مرفه‌تر، مگر تمام اين راه‌های پرپيچ در آن دهان سرد و مکنده به نقطه‌ی تلاقی و پايان نمی‌رسند؟ &lt;BR&gt;به حرفش گوش نمی‌دهم که می‌خواند &apos;مرا پناه دهيد ای زنان ساده‌ی کامل&apos; و محلش هم نمی‌گذارم وقتی تمام روز را در آينه گريه می‌کند.  &lt;BR&gt;اضطراب دارم، اما هيجان هم دارم، می‌خواهم باز تجربه کنم، یاد بگیرم. چراغی در دلم روشن است که بی‌دريغ می‌تابد و وامی‌داردم تا با ساده‌دلی بگويم اين آفتاب درخشان و ماه تابان، وين سرسبزی بهاران، نويدبخش روزهای بهتری هستند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;سپاس فراوان به خاطر تبريک‌ها و پيامهای پر مهرتان.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Apr 2008 16:43:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آينه‌‌‌ی فارغ از تحصيل!</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>بعد از دو هفته بخور و بخواب وطنی، يکشنبه شب که به خانه برگشتيم، با نامه‌ی رييس هيات ممتحنه‌ی دفاع دکترا، غافلگير شدم؛ غافلگير که چه عرض کنم، خشکم زد: تاريخ دفاعم برای هفته‌ی بعد مشخص شده بود و لطف کرده‌بودند از من هم به طور رسمی دعوت به عمل آورده بودند! تا ده دقيقه که نه می‌توانستم حرف بزنم نه چشم از نامه‌ی کذايی بردارم. آخر معمولش اين است که حداقل پانزده روز قبل از تعيين روز جلسه با شخص 
امتحان‌دهنده هماهنگ کنند.&lt;BR&gt;باری! بعد از خروج از شوک به مدت يک هفته در انواع کتب عريض و طويل و جزوه‌های پوسيده زندگی مسالمت‌آمیز می‌کردم تا دوشنبه‌ی پيش که جلسه‌ی دفاع با خوبی و خوش انجام شد و  بنده رسماً دکتر شدم.&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 
src=&quot;http://mirrors.1irani.com/def/defence-1.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;P&gt;بلافاصله بعد از امتحان هم بايد بين دو پيشنهاد کار و به عبارتی برای زندگی آينده‌ام تصميم می‌گرفتم که آن هم پريروز انجام شد و الان دقيقاً بعد از دو هفته که از ايران برگشتيم، شاد و خوشحال و با دلی آرام و مطمئن به امر خطير وبلاگ نويسی مشغولم.&lt;BR&gt;با تاخير زياد، اما موجه، از همه‌ی دوستانی که سال نو را تبريک گفتند ممنونم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 
src=&quot;http://mirrors.1irani.com/def/defence-2.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;اين هم کلاه فارغ التحصيلی‌ام که دوستان و همکاران عزيزم زحمتش را کشيده‌اند و مملو از عکس و خاطره‌ی روزهای با هم بودن است.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Apr 2008 12:40:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساقیا آمدن عید مبارک بادت!</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://mirrors.1irani.com/7sin.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;روزهایی خوش، لحظاتی شاد و سالی پربار برایتان آرزومندم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 17:16:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من اعتصاب می‌کنم!</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>اينجا همه در اعتصاب به سر می‌برند:&lt;BR&gt;اول از همه راننده‌های قطارهای درون و بين شهری اعتصاب کردند برای کمبود حقوق. سه چهار ماهی کشمکش و درگيری ادامه داشت تا يک ماه پيش که اعلام کردند به توافق رسيده‌اند. اما گويا توافق ظاهری بوده و به مرحله‌ی عمل که رسيده، مسوولان بدجنس زدند زير حرفشان و اينها هم دوباره اعتصاب می‌کنند.&lt;BR&gt;راننده‌های اتوبوس و قطارهای زيرزمينی هم از يک ماه پيش اعتراضشان شروع شد و الان سه روز است که در اعتصابند و در برلين نه اتوبوس يافت می‌شود نه قطار.  &lt;BR&gt;چند روز پيش هم کارگرهای فرودگاه‌ها اعتصاب کردند، هواپيما هم بلند نميشد!  &lt;BR&gt;قسمت هيجان‌انگيز ماجرا هفته‌ی آینده است که قرار است همه با هم اعتصاب دسته‌جمعی کنند و آلمان از هستی ساقط شود. من هم در يک حرکت اعتراضی هفته‌ی ديگر اينجا را ترک می‌کنم و به آغوش عزيز وطن برمی‌گردم که بحمدلله همه چيز گل و بلبل است و آنقدر مردم راضی و بدون اعتراض هستند و هيچکس احتياجی به اعتصاب ندارد که کلاً حق اعتصاب را هم از قانون حذف کرده‌اند تا کتاب قانون کمتر دست و پاگير شود. </description>
<pubDate>Fri, 07 Mar 2008 09:18:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقانه</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>عاشقانه خوندن به دعوت &lt;A href=&quot;http://maasoo.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;این خانم&lt;/A&gt;: &lt;BR&gt;ياد يار مهربان، بوی جوی موليان می‌آيد&lt;SUP&gt;۱&lt;/SUP&gt;، ولی، پريا گريه ميکنن، مثل ابرای بهار گريه ميکنن پريا&lt;SUP&gt;۲&lt;/SUP&gt; و میگن: مستيم درد منو ديگه دوا نميکنه&lt;SUP&gt;۳&lt;/SUP&gt; و من از عالم و آدم گله دارم!&lt;SUP&gt;۴&lt;/SUP&gt; اما دلم از اون دلهای قدیمیه، از اون دلهاست،&lt;SUP&gt;۵&lt;/SUP&gt; که هنوز هم، اگه يه روزی نوم تو، تو گوش من صدا کنه، و غمت بياد و  بخواد که من رو مبتلا کنه،&lt;SUP&gt;۶&lt;/SUP&gt; نه فقط من، بلکه هيچ تنها و غريبی، طاقت غربت چشماتو نمی‌آره!&lt;SUP&gt;۷&lt;/SUP&gt; این هم به خاطر اینه که: در دل و جان، خانه کرده‌ای عاقبت، و هر دو را ويرانه کرده‌ای عاقبت.&lt;SUP&gt;۸&lt;/SUP&gt; اما حالا صبح که میشه برات میخونم: در چشم بامدادان، به بهشت برگشودن، نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی!&lt;SUP&gt;۹&lt;/SUP&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه دعوتند که عاشقانه بخونند! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- بنان و مرضیه&lt;BR&gt;۲- شاملو (داریوش)&lt;BR&gt;۳- هایده&lt;BR&gt;۴- داریوش&lt;BR&gt;۵- محمد نوری&lt;BR&gt;۶- فرامرز اصلانی&lt;BR&gt;۷- ابی&lt;BR&gt;۸ و ۹- شجریان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی‌نوشت: قسمت دوم بازی&lt;BR&gt;۱- خوشگلم و خوشگلم، دلها گرفتارمه! &lt;BR&gt;۲- نی‌نی، نی‌نی، چرا جیش کردی؟&lt;BR&gt;۳- سلام سلام ستاره از این سعیدا کی داره؟&lt;BR&gt;۴- دستتو بکش از رو پام!&lt;BR&gt;۵- دنیا دیگه مثل تو نداره، نداره نمیتونه که بیاره!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 Feb 2008 13:22:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما، ايران</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;ما ايرانی‌های خطرناک!&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;با تاکسی مخصوص از مصاحبه‌ی کاری برمی‌گشتم؛ از بزرگترين کارخانه‌ی شيميايی جهان. تاکسی و راننده‌اش بوی ادويه و زردچوبه و کاری می‌دادند، همان بوی مخصوص هند که اگر با بوی عود هم مخلوط شود بسيار دوستش دارم. راننده با آلمانی شکسته پرسيد کجايی هستم، گفتم. با دهان باز نگاهم کرد که جدی؟ شروع کرد به تعريف کردن که به عنوان کارمند رسمی اين شرکت به او پيشنهاد يک کار نه ماهه در ايران داده‌اند، يک اکازيون واقعی: شصت هزار يورو پول پيش می‌دهند با حقوق و مزايای عالی، پول اقامت و هزينه‌ی زندگی هر روزه و آمد و رفت را هم اضافه. &lt;BR&gt;- چه عالی، حالا چه تخصصی داری؟ &lt;BR&gt;- هيچی به عنوان کارگر ساده، اما هنوز تصميم نگرفته‌ام. راستش زنم نمی‌گذارد. می‌گويد ايران خطرناک است: خارجی‌ها را گروگان می‌گيرند و معلوم نيست چه بلايی سرت بياورند. نظر تو چيست؟  &lt;BR&gt;با دهان باز مانده بودم که چه بگويم. گفتم الان نمی‌ترسی که من تو را گروگان بگيرم؛ من هم يک ايرانی‌ام. ايران هم با آدمهايی مثل من طرفی. تازه مگر ميخواهی چه کار کنی که اينقدر ميترسی: هر روز راننده ميبردت کارخانه و برميگردی به هتل.&lt;BR&gt;- آخر از قيافه‌ام می‌فهمند که من ايرانی نيستم (؟!!) به هر حال پول قلمبه‌ای گيرم می‌آيد که زندگيم تغبير ميکند. شايد ريسک کنم!&lt;BR&gt;بعد هم مرا زیر باران جايی دورتر از مقصد پياده کرد که اگر بروم جلو و بخواهم تو را برسانم در ترافيک گير می‌افتم. همين جا پياده شو و از پل برو خودت، راهی نيست!&lt;BR&gt;من هم حرص خوردم کلی. بيشتر به خاطر اينکه خودش هم شرقی بود و مهاجر. نميدانم چرا ابلهانه انتظار داشتم شرايط جامعه‌ی ما را بهتر بداند از يک غربی. و اینکه یعنی یک کارگر ساده هم در ایران پيدا نمی‌شود؟! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ما ايرانی‌های سرگردان بی‌حافظه‌ی تاريخی، اما به هم‌پيچيده چون نقش‌های قالی&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;در برليناله فيلم سه زن از منيژه حکمت به‌نمايش درآمد. که به گفته‌ی خود خانم حکمت حديث سرگردانی جامعه‌ی ماست از زبان سه نسل: مادربزرگ، مادر و دختر. از غير قابل باوری و يکدست نبودن فيلم که بگذريم، فيلم خوبی بود؛ با کلی چاشنی از فرشهای زيبا و طبيعت زيباتر و داستان زندگی و روزهای بی‌سر و ته سه زن فيلم، از هم‌گسستگی نسلهايشان و تنهايی تکرار شونده و دربرگيرنده. آخر فيلم هم هر کدام از سه زن يک قالی پيدا کردند و به سرمنزل مقصود رسيدند. که خب سوال پيش می‌آید که اصلا چرا بايد قالی (نقشه، هدف زندگی؟) را پيدا کنيم تا به آرامش برسيم؟ خانم حکمت که مدام تکرار می‌کردند درد ما درد بی‌حافظه‌گی است و از ياد بردن گذشته و هی تکرار شدن و تکرار شدن. آنوقت هر کس بايد يک قالی پيدا کند و تکرار شود يا گذشته را حفظ کند؟ &lt;BR&gt;اين اسلوب کلی از نظر من نه برای نسل اول فيلم جواب می‌دهد (پيرزن فراموشی‌گرفته که آنقدر با هم چيز احساس غريبگی ميکند که ترجيح داده خاموش بماند و فراموش کند)، نه نسل سوم (دختری که خانه را و زندگی را و درس را و همه چيز را رها ميکند و ترجيح ميدهد مدتی برای خودش در بيابان‌های اطراف بچرخد)، و نسل دوم که در حقيقت بر طبق همين نقشه زندگی کرده و به قول دخترش همه چيز تمام است، يک قديسه‌ی تمام عيار که به فکر همه چيز هست، و همه کس و پاسخگو به همه. (نسلی که انقلاب کرد؟) اما هيچکس به فکر او نيست و او دارد از درون متلاشی می‌شود: چون شهاب سنگی که با سرعت به طرف زمين می‌آيد... . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Feb 2008 15:53:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرتقال</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>صبح سعید پرتقال درشتی رو که پشتش قايم کرده با يک حرکت مثلا غافلگيرانه می‌گيره جلوی چشمهام و ميگه عزيزم ولنتونت مبارک!  پرتقال رو می‌گيرم و بعد از يک ثانيه با همون ژست غافلگيرانه می‌گيرم جلوش که ولنتون تو هم مبارک!  &lt;BR&gt;لبهاش آويزون ميشه و ميگه هديه‌ی ولنتاين رو که پس نميدن...  ميخندم و ميگم آخه حقيقتش زشت‌ترين هديه‌ی ولنتاين عمرم بود!&lt;BR&gt;حالا پرتقاله رو پوست کندم و پره‌هاش رو که ميگذارم دهانم دلم غنج ميرود... . اگر چه زشت‌ترين بود اما برای من که شکلات دوست ندارم خوشمزه‌ترين بود عزيز دلم.</description>
<pubDate>Thu, 14 Feb 2008 15:46:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
