<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آينه</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/</link>
<description>آينه‌‌‌ای در برابر آينه‌‌‌ات ميگذارم تا از تو ابديتی بسازم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 20:29:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title> از زندگی</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>کودکان نوپا را که می‌بينم گاه حيرت می‌کنم از اين همه تلاششان برای يادگيری، از قدرت و پشتکار بی‌انتهايشان برای بزرگ شدن، نشستن، راه رفتن، حرف زدن، رفتار کردن. چه معجزه‌ای آفريده‌ايم هر کدام از ما، بار اول که لب گشوده‌ايم به حرف زدن، قدم اول را که برداشته‌ايم (حتماً بارها هم زمين خورده‌ايم)، بار اول که خواسته‌ای را بيان کرده‌ايم، آدمها را به خاطر سپرده‌ايم و ياد گرفته‌ايم از حافظه‌ی‌مان استفاده کنيم، بار اول که دوست پيدا کرده‌ايم، مدرسه که رفته‌ايم و محيط جديد را تجربه کرده‌ايم، و همه‌ی آن بارها که مدرسه، دانشگاه، خانه، محل کار يا حتی کشور محل زندگی خود را ترک کرده‌ايم و باز از صفر شروع کرده‌ايم.&lt;BR&gt;می‌گويند مهاجرت مثل پوست انداختن می‌ماند، بس که درد دارد و بس که تو می‌ميری و زنده می‌شوی در اين پروسه‌ی بی‌انتها. هر روز جنگی تازه، جنگی نابرابر برای رسيدن به آنچه در وطن ياد نگرفته‌ای يا طور ديگری آموخته‌ای. خوب که فکرش را بکنی پوست انداختن نيست، تولدی دوباره است، و تو روز اول چون نوزادی نورسيده، قدم گذاشته‌ای در دنيايی ناشناخته، حالا هر روز، روز از نو و روزی از نو، بايد از اطرافيانت بياموزی راه و رسم زندگی را، که چگونه حرف بزنی، چگونه رفتار کنی و چگونه قدمهای بعدی را برداری. و خوب‌تر که فکرش را بکنی می‌بينی  باز هم به همان اندازه‌ی بار اول دشوار است همه‌ی اين آموختن ها، و چه بسا دشوارتر، آن روزها تو طفل نورسيده‌ای بوده ای و کسی از تو انتظاری نداشت، همين که قاقا قاقايی بکنی و روروک‌ات را راه بياندازی هم با کلی تشويق و تحسين اطرافيانت روبرو می‌شده‌ای، اما در مهاجرت و در مملکت جديد نه فقط اطرافيان، بلکه بيشتر و بالاتر از آنها، خودت انتظار داری که با سرعت از پله‌های ترقی بالا روی، ياد بگيری و از ديگران و حتی از قبل خود بهتر و برتر باشی. ضعف و نقص را نه می‌توانی و نه اجازه داری به راحتی بپذيری و همه‌ی اینها می‌شود فشار و استرسی که تمامی ندارد. می‌خواهی در اين جامعه که از زبان و از فرهنگ و از تاريخ آن چيزی نمی‌دانی هم همچون سرزمين مادری کار کنی و درس بخوانی و ارتباط برقرار کنی و بحث کنی و موفق باشی، (و گاه نیستی) و این سخت است و سخت‌تر هم می‌شود اگر پيشتر طعم شکست و نرسيدن را نچشيده باشی، و اين درد و اين پروسه‌ی دشوار کهنه نمی شود: هر بار که در موقعيت مقايسه‌ای با فردی بومی از آن کشور قرار می‌گيری، باید چند برابر تلاش کنی و گرنه کم آورده‌ای.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين روزها که مسووليت و استرس کاريم بيشتر شده، زياد درد می‌کشم. جنبه‌‌های تازه‌ای از مهاجرت را در محيط کار کشف می‌کنم که پيش از اين، در محيط دانشجويی و با زبان انگليسی هرگز لمس نکرده بودم، و حالا ياد می‌گيرم و پوست می‌اندازم. می‌دانم و می‌بينم که شرايطم روز به روز بهتر می‌شود، اما کفه‌ی توقع‌ام هم به همان اندازه سنگين‌تر می شود.&lt;BR&gt;بسان کودکانی که خسته از تلاششان و غمگين از ناتوانيشان از بزرگترها می‌پرسند: پس من کی بزرگ می‌شوم؟! مشتاقم ببينم اين جنگ هر روزه و هميشگی برای زندگی بهتر ما را به کجا می‌برد... .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 20:29:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بيست سال بعد از فرو ريختن ديوار</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>ديواری که نشان دروغ و ديکتاتوری و نفرت و مرگ بود و سياستمدارها بنيانش نهاده بودند، اما به دست توانای مردمی فروريخت که هراس و نفرت و دروغ و جدايی را برنمی‌تافتند و مشتاقانه آزادی را با تمام وجودشان فرياد می‌زدند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.faz.net/m/%7B737C2CEB-00B1-4B6E-B7B6-33D083B131A8%7DPicture.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right align=left&gt;© AP&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=justify&gt;و امروز آرزوی همان آدمها و همه‌ی ما برای دنيایی بدون ديوار؛ چه ديوارهای بتونی و سيم‌های خاردار و مرزهای جدايی و چه ديوارهايی که در ذهن آدمها ساخته شده؛ ديوارهای نفرت، تبعيض، جدايی‌طلبی، خودبرتربينی، ايدئولوژی‌زدگی، انحصارطلبی، دگم انديشی و استبداد.&lt;BR&gt;دنيای بهتری که رويا نيست و از فروريختن ديوارهای جدايی در قلب تک تک ما آغاز می‌شود.&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 19:50:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هجرانی</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>صبح پاييزی مغموم است و من بی‌حوصله ام. دست و دلم هيچ به نوشتن نمی‌رود وگرنه اين همه حرف بود که بنويسم، از اين پاييز نالان و گريان آلمانی که هيچ شباهتی به آن پاييز دوست داشتنی پادشاه فصل‌های من ندارد، از بيست و نه سالگی که به آهستگی فوت کردن يک شمع آمد، از جايزه‌ی نوبل، از خوشی و ناخوشی محيط کار، از خوشبختی و عروسی، از دلتنگی که مثل بختک می افتد رويت، نه از هيچکدام نمی‌توانم بنويسم و هيچ کاری نمی‌خواهم بکنم. نشانه‌ی افسردگی است؟ باشد!&lt;BR&gt;اصلاً بايد از افسردگی فصلی پاييزی بنويسم که هيچ چيزت نيست و همه چيزت هست. چيزی می‌خواهی که نمی‌دانی چيست.&lt;BR&gt;ناقوس کليسا و قطرات درشت باران. صدای ممتد آژير... &lt;BR&gt;راستی بايد از ماه بنويسم، از ماه تنها و بی‌دفاع که اين روزها بمباران شده. ماه هم ديگر آن ماه درخشان آينه‌ی عشق‌های پرسوز نيست، کره‌ای است سرد و سياه و تنها که اين روزها با بيل و کلنگ به جانش افتاده‌اند. &lt;BR&gt;کوير و شريعتی و زنگ انشاء، چقدر دورند آن روزها و دورتر هم می‌شوند با ضربات مهلک سی سالگی که در آستانه ايستاده و به در می‌کوبد در انتظار پاسخ: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که‌ايم و کجاييم&lt;BR&gt;چه می‌گوييم و در چه کاريم؟&lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;پاسخی کو؟&lt;BR&gt;  به انتظار ِ پاسخی&lt;BR&gt;        عصب می‌کِشيم&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;و به لطمه‌ی پژواکی&lt;BR&gt;  کوه‌وار&lt;BR&gt;        درهم‌می‌شکنيم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«شاملو، ترانه‌های کوچک غربت»&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 06:12:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و کسی به فکر باغچه نيست...</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>زلزله، سيل، طوفان، سونامی و آدمها که گروه گروه می‌ميرند.&lt;BR&gt;مرگ و درد اگر دور باشد از دايره‌ای به خصوص در جغرافيای احساس ما، کمرنگ می‌شود. مثل اينکه بشنوم عزيزی در تهران باتوم خورده، بدنم اينجا درد می‌گيرد. اما در سوماترا، در فيليپين، در اين جزيره‌های پراکنده در آن طرف اقيانوس آرام، صحنه‌های مرگ و فاجعه و نابودی جزيی از زندگی شده و ما آرام عبور می‌کنيم از کنار تمام اينها. &lt;BR&gt;ديدن مرگ آدمها اما هميشه غمگين‌کننده است، ديدن اجساد متلاشی شده، چه گوشه‌ی خيابان، چه بی‌پناه در خانه‌هايشان، و کسی به فکر ‌بی‌پناهی اين همه آدم نيست. انگار ماهی که از تنگ کوچکش بيرون افتاده باشد، انگار جوجه‌ای که از آشيانه‌اش روی زمين افتاده باشد؛ و دست بزرگ و مهربان آدمی نيست برای کمک به اين همه بی‌پناهی. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته‌ی پيش، سرد و تلخ و تنها و خسته، روز سختی را گذرانده بودم و همينجا، روی کاناپه خوابم برده بود. تلفن که زنگ زد نمی‌دانم چه در صدايم در همان اولين کلمه‌ای که با برداشتن گوشی گفتم بود که مادرم از آن طرف خط گفت: چی شده پانی جان، مريض شدی دخترم؟&lt;BR&gt;اين دو جمله‌ی کوتاه تا امروز در گوشم می‌پيچد و هر بار طنين مهربانترين صدای جهان، نوازشم می‌کند و در عين حال، دلم را مچاله می‌کند از دلتنگی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما آدمها، جزيره‌های کوچک پراکنده در اقيانوس، چه خوب بود دست مهربان مادری، همراه و توشه‌ی راهمان بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 18:26:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صبور و اميدوار </title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>سر نهار، وقت قهوه خوردن، توی راه، اول جلسه‌ی علمی، خلاصه هر فرصتی که پيش می‌آيد بحث‌ کشيده می‌شود به انتخابات هفته‌ی آينده‌ی مجلس آلمان (و به طور غير مستقيم انتخاب صدر اعظم).&lt;BR&gt;البته بحث داريم تا بحث! نه کسی احساساتی می‌شود، نه کسی عقيده‌ی ديگری را مسخره می‌کند و نه کسی کانديدايی را به عرش اعلاء می‌برد. اکثر افراد کانديداها را از روی حزبشان می‌شناسند و انتخاب می‌کنند و حزب‌ها هم تاريخچه‌ی صد ساله دارند و عملکرد و چشم‌انداز معين. آن يکی راست افراطی است و آين يکی چپ افراطی و دو سه تا اين وسط و يکی هم طرفدار محيط زيست. می‌دانی که شعارهايشان تا چه حد واقعی است و حيطه‌ی قدرتشان تا کجاست. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همکارم رو به من می‌کند و می‌پرسد، خب پانته آ، بگو ببينم نظرت راجع به انتخابات آلمان چيست؟&lt;BR&gt;من، با خنده‌ی مصنوعی: نظری ندارم. &lt;BR&gt;اصرار می‌کند که پس فکر نکرده‌ای که اگر می‌توانستی رای بدهی به که رای می‌دادی. &lt;BR&gt;من، با لبخندی آماسيده بر صورت: فکر که چرا، اما اسم رای که می‌آيد ياد همان يک باری که رای دادم می‌افتم که بدجور دردآور بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين روزها تلويزيون تبليغی نشان می‌دهد برای ترغيب مردم به رای دادن. و آخرش می‌گويد که نظر تو مهم است، و رای تو شمرده می‌شود. بيشتر از آنچه فکرش را بکنی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به گذشته‌ی آلمان می‌اندیشم، به جنگ، به نابودی ديکتاتورها، به فروريختن ديوارهای ايدئولوژی، و به جايی که امروز ايستاده‌اند. و فکر می‌کنم که بايد صبور باشيم...و اميدوار، و بيدار!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 16:08:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>ای خدای خرد و فضیلت! به صدق سینه مردان راستگو و به آب دیده پیران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخیزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سینه های بریان و چشم های گریان ستمدیدگان رحمت آور و بیش از این خلقی را پریشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضیلت را از اسارت این نامردمان به در آر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باد را بگو تا خیمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ریشه بیداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر این قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذیلت ظالمان را به گلزار فضیلت عادلان بدل کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;آب و دریا ای خداوند آن توست &lt;BR&gt;باد و آتش جمله در فرمان توست&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;گر تو خواهی آتش آب خوش شود &lt;BR&gt;ور نخواهی آب هم آتش شود&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;تو بزن یا ربنا آب طهور &lt;BR&gt;تا شود این نار عالم جمله نور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: left&quot;&gt;رمضان مبارک 1430 قمری&lt;BR&gt;شهریور 1388 شمسی&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: left&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;عبدالکریم سروش&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 18:12:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمانه‌ی خونریز</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>گزارش دیشب و جمعیت کم و بیش سبزپوش و محمدرضا شجريان به همراه گروه شهناز در تالار بزرگ فیلارمونی كلن: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://mirrors.1bn.eu/shajarian/Dsc08904.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرغ خوشخوان در دستگاه شور، پیش‌درآمد، ساز و آواز، تار پراحساس مجید درخشانی و شجریان که آواز خود را با غزلی مناسب حال و هوای روز آغاز می‌کند:&lt;BR&gt;اگرچه باده فرح بخش و باد گل بیز است&lt;BR&gt;به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است&lt;BR&gt;در آستین مرقع پیاله پنهان کن&lt;BR&gt;که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آه ای زمانه‌ی خونریز... هر غزل و هر تصنیف و هر نوایی انگار مطابق شرایط و حال و هوای امروز ایران تنظیم شده که این چنین بر دل مردم می‌نشیند. حالا هم‌ذات‌پنداری است یا مجموعه‌ی دلنشین و تاثیرگذار نوای نی عندلیبی و تکنوازی صراحی آلتو، و شجریان که می‌خواند:&lt;BR&gt;ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی&lt;BR&gt;از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما ز یاران چشم یاری داشتیم&lt;BR&gt;خود غلط بود آن چه می‌پنداشتیم&lt;BR&gt;تا درخت دوستی برگی دهد&lt;BR&gt;حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم&lt;BR&gt;گفت و گو آیین درویشی نبود&lt;BR&gt;ور نه با تو ماجراها داشتیم&lt;BR&gt;شیوه چشمت فریب جنگ داشت &lt;BR&gt;ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بخش دوم برنامه در دستگاه همایون و قطعه‌ی چهار مضرابی زیبای بیداد و فراز و فرود تمبک و دف تا شجریان بخواند:&lt;BR&gt;رندان سلامت می‌کنند، جان را غلامت می‌کنند&lt;BR&gt;مستی ز جامت می‌کنند، مستان سلامت می‌کنند...&lt;BR&gt;ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو&lt;BR&gt;من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://mirrors.1bn.eu/shajarian/Bild3.jpg&quot; width=521 height=322&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر ابراهیم و تکنوازی قانون، مژگان شجریان و تکنوازی سه تار با آواز شجریان پدر و ضربه های درخشان تار درخشانی شروعی دوباره برای فردایی بهتر و شجریان که می‌خواند: &lt;BR&gt;یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور&lt;BR&gt;کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://mirrors.1bn.eu/shajarian/Dsc08885.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و پایان برنامه و طبق روال، دست و سوت ادامه‌دار مردم و درخواست مرغ سحر! و گروه که برمی‌گردند سر سازهایشان تا همنوا با شجریان بخوانند:&lt;BR&gt;همراه شو عزیز&lt;BR&gt;همراه شو عزیز&lt;BR&gt;تنها نمان به‌ درد&lt;BR&gt;کاین درد مشترک&lt;BR&gt;هرگز جدا، جدا درمان نمی‌شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همراه شو عزیز&lt;BR&gt;همراه شو عزیز&lt;BR&gt;تنها نمان به‌ درد&lt;BR&gt;کاین درد مشترک&lt;BR&gt;هرگز جدا، جدا درمان نمی‌شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دشوار زندگی، هرگز برای ما&lt;BR&gt;دشوار زندگی، هرگز برای ما&lt;BR&gt;وین رزم مشترک، آسان نمی‌شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها نمان به درد، همراه شو عزیز&lt;BR&gt;همراه شو، همراه شو&lt;BR&gt;همراه شو عزیز&lt;BR&gt;همراه شو عزیز&lt;BR&gt;تنها نمان به درد&lt;BR&gt;کاین درد مشترک&lt;BR&gt;هرگز جدا، جدا درمان نمی‌شود!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 12:25:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقطه‌ی تسليم</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>نمی‌نويسم اينجا چون هنوز پر از نفرتم.&lt;BR&gt;هنوز پر از دردم، پر از ترس، ترس از آينده‌ی نامعلوم، پر از نگرانی‌ام، نگران رواج اين همه دروغ و سياهی و تباهی و پليدی. چه کسی نگران نيست اين روزها؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين روزها عجيب هم‌ذات‌پنداری می‌کنم با قطعات پليمری! احساس می‌‌کنم همه در يک آزمايشگاه بزرگ تعيين خواص فيزيکی مکانيکی پليمرها هستيم و در حال آزمايش شدن در برابر يکی از مهم‌ترين تست‌های علم مواد (به طور کلی و به طور خاص پليمرها): سنجش مقاومت و ايستايی قطعه در برابر استرس (تنش).   &lt;BR&gt;حتماً تجربه کرده‌اید که يک قطعه‌ی لاستيکی (کش تنبان!) را می توان به دلخواه کشيد و کشيد (به آن استرس وارد کرد) و انتظار داشت که به ابعاد طبيعی برگردد، به اصطلاح خاصيت کشسانی‌اش را حفظ کند. اما چه اتفاقی می افتد اگر يک قطعه‌ی پلاستيکی را زياد بکشيم؟ &lt;BR&gt;يا به طور مدوام تنش بر روی قطعه ای (خودمان) اعمال کنيم؟ &lt;BR&gt;جواب قطعه بستگی دارد به خاصيت ويسکوالاستيکی‌اش! وارد مباحث شيرين علمی نمی‌شوم، اما به طور معمول، قطعه تا اندازه‌ی معینی در برابر استرس مقاومت می‌کند و کرنش نشان می‌دهد، يعنی کشيده می‌شود اما اگر رهايش کنيم به حالت اول بر می‌گردد (به حالت اول بر می‌گردیم ،انگار هيچ چيز پيش نيامده...). نسبت تنش به کرنش نشان دهنده‌ی محکم بودن قطعه و‌ تعريفی است از ايستايی و مقاومت او.&lt;BR&gt;بعد از رسيدن به نقطه‌ی خاصی، که از قضا اسمش هم نقطه‌ی تسليم است، قطعه تسليم می شود. حالا اگر باز به آن نيرو وارد کنيد، تغيير شکل می‌دهد، يعنی چيزی درون اين ماده عوض شده، که ديگر نمی‌تواند گذشته را فراموش کند. &lt;BR&gt;قطعه همين طور تسليم ميشود و ميشود تا جايی که چيزی از او باقی نماند و از هم گسيخته شود. (خدا نياورد آن روز را...)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به جز اين، قطعه‌های پليمری خسته هم می‌شوند، يعنی اگر برای مدت طولانی، تحت استرس سيکلی باشند، حتی تاب استرسی بسيار کمتر از استرس در نقطه‌ی تسليم را نمی‌آورند و دچار آسيب‌ديدگی جدی می‌شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنم چندی بگذرد و اين روند جلوی کامپيوتر قوز کردن و زل زدن به صفحه‌های خبری و استرس و دلشوره‌ی تا سر حد مرگ که ادامه داشته باشد، قسمت‌های مختلف بدنم آثار استرس اين دوره را به شـکل تمام عارضه‌های قطعات تحت استرس، و اصلاً يک نمودار کامل استرس-استرين (stress-strain) نشان خواهند داد. دانشمندان جهان بياييد ما را کشف کنيد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 20:02:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سهراب‌ها نمی‌میرند</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>سهرابِ تو نیز نمی‌میرد&lt;BR&gt;مادر دلیر! سهراب هست...&lt;BR&gt;سهرابِ تو با صدایش، اعتراضش و راه بی‌بازگشتش برای همیشه هست.&lt;BR&gt;نگاه کن آن موج سبز را که می‌خروشد،&lt;BR&gt;آن جوان سفیدپوش را با شالی سبز بر گردن&lt;BR&gt;با دستهای مشت گره کرده و با دهانی باز به فریاد،&lt;BR&gt;آن سهرابِ توست. &lt;BR&gt;گوش کن به فریادهای در هم تنیده‌ی الله اکبر بر بام&lt;BR&gt;آن‌که فریادش از همه بلندتر است، آن صدای سهراب‌ِ توست، آن‌که صدایش به گوش فلک هم رسید.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سهراب‌ها در ایران نمی‌میرند&lt;BR&gt;یادت هست؟ آن سهراب برومند اسطوره&lt;BR&gt;آن سهراب که با ترفند بیگانه به دست پدر خویش کشته‌شد؟&lt;BR&gt;اما دریغ و درد که&lt;BR&gt;سهرابِ تو با ترفند خودی با دستهای ناپدری نابکار &lt;BR&gt;در خون غلتید&lt;BR&gt;آنجا، پدر، آن هنگام که از راز فرزند آگاه گشت جامه بر خویش درید&lt;BR&gt;و مویه کنان در انتظار نوشدارو، دست در گردن فرزند با او وداع کرد&lt;BR&gt;اما هزار بار افسوس که اینجا، این ناپدر، نه از شرم و احساس گناه&lt;BR&gt;که از خباثتِ درون او را نهان کرد، مبادا نوشدارویی مرهم زخم‌هایش گردد.&lt;BR&gt;سهراب‌ها را نهان کردند تا مبادا آتش درون هزاران تن&lt;BR&gt;به پرِ قبای ایشان گیرد و جز خاکستر چیزی برجای نماند&lt;BR&gt;اما زهی خیال باطل بر آنها که تا ابد این ننگ بر حیاتشان نقش بست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و زهی سعادت بر سهراب تو&lt;BR&gt;که مرگش این چنین تلنگری شد بر وجدان‌های تردید زده&lt;BR&gt;و پیامی شد که این موج سبز را به جبهه‌ای سبز و پایدار بدل سازد&lt;BR&gt;و می‌رود تا دست‌های تمامی ایرانیان بر گرداگرد این کره‌ی خاکی به هم پیوند یابد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و زهی تسلی بر تو&lt;BR&gt;که قلب هزاران مادر در فراق فرزندت شکست&lt;BR&gt;و چشم‌هایمان به خون نشست&lt;BR&gt;به قول سهراب شاعر&lt;BR&gt;کفش هایم کو؟&lt;BR&gt;می‌خواهم به خانه‌ی سهراب بروم&lt;BR&gt;کفش‌هایم کو؟ سهراب صدا می‌زند&lt;BR&gt;مادرم را تنها نگذارید!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 18:16:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گلستان بخوانیم!</title>
<link>http://mirrors.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://mirrors.1bn.eu/golestan.jpg&quot;&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 18:11:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirrors&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>mirrors</dc:creator>
<guid>http://mirrors.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
