اين روزها
اين روزها که میگذرد، احساس میکنم سختترين روزهای کاريم را میگذرانم. حجم کارهايی که بايد انجام دهم به بینهايت رسيده. خستگيم هم. همچنان مشغول پاياننامه هستم، احتمالا به تحويل ماه دسامبر هم نخواهم رسید. يک ماه که رییسم وقت نداشت. حالا هم که خوانده، دو بخشش را میگويد حذف کن، سه بخش جديد بايد اضافه کنم در عوض. و هيچ کاری در جهان به سختی حذف کردن مبحثی که برايش وقت و انرژی زيادی صرف کردهای نيست. و همين طور اضافه کردن و تغييرات کوچک و بزرگ در کاری که به نظرت تمام شده میآید. هر چقدر هم که میگذرد خستهتر می شوم و بی حوصلهتر. و هيچ جای جهان فرآيند تحويل دکترا و دفاعيه به پيچيدگی و زمانبر بودن دانشگاههای آلمان نيست! کارهای پاياننامه به کنار، بايد به هزار نفر بدهیش تا فرم غیر رسمی را بخوانند و تصحيح کنند، بعد از هزار نفر امضا بگيری، و تاييد، بعد هزار تا چکيده و خلاصه بنويسی، با هزار تا مدرک ديگر، از هزار نفر بايد وقت بگيری، از همه سختتر پيدا کردن آدمهای مناسب به عنوان اعضاء هيات ممتحنهی روز دفاع و هيات داوران برای ارزشگزاری متن پاياننامه است. آدمهايی که در دسترس باشند، وقت داشته باشند، هيچ نوع سابقهی همکاری علمی با تو و هيچکدام از استادهايت نداشته باشند، اما تو و يا استادت را بشناسند. درجهی علمی و اعتبار بالا داشته باشند، و تو هم از آنها خوشت بيايد. بعد، هزار تا فرم را تکميل کنی و قبل از موعد مقرر جلسهی هيات داوران، با کلی تشريفات پاياننامه و هزار تا کپی از آن را تحويل دهی. و اين جلسه ماهی يک بار برگزار میشود، يعنی اگر تا سوم دسامبر رسيدم همهی اين هزارخوان را انجام دهم که هيچ، در غیر اين صورت بايد يک ماه ديگر هم صبر کنم. گذشته از تحويل، سه تا چهار ماه انتظار فرسايندهی بعد است که رسما نابودت میکند. انتظار تا استادهای مربوطه، نظر کتبيشان را بفرستند و دانشگاه به تو وقت دفاع بدهد، و بعد جلسهی دفاع، که خود يک شرح مصيبت جداگانه میطلبد.
اين روزها که میگذرد به پريسا فکر میکنم، به خودم و به خانوادهی پنج نفريمان که بين چهار قاره سرگردانيم. و به ۱۷ ساعت اختلاف بين استراليا و آمريکا که حتی تلفن کردن و ارتباط سادهی کلامی را دشوار میکند.
اين روزها که میگذرد بیاندازه خوابآلودم. به سختی از خواب بيدار میشوم، يک روز با کتک، يک روز با کلک، خودم را از رختخواب بيرون میکشم. و رسما تا زير دوش، يا اگر دوش نگيرم تا وقتی پشت ميزم بنشينم خواب میمانم.
شروع میکنم به تصحيح، استادم به خط سوم مینويسد که هيچکس را يارای خواندنش نيست، حتی خودش! سعی ميکنم اين کدها را رمزگشايی کنم تا شب شود.
اين روزها که میگذرد هوا سرد است، هوای اين روزها را دوست ندارم، بعد از پاييز دوست داشتنی و قبل از زمستان عزيز، بلاتکلیف مانده. همه جا چمنهای بيچاره يخزده و مسخ شدهاند در بی ارادگی تاسف بارشان. نه خورشيد تکلیفش را میداند، نه ابر، و نه آدمها. هنوز خودم را راضی نکردهام که دستکشهايم را دربياورم، همين ميشود که شبها دست و پای يخ زدهام را به خانه میرسانم، تا سعيد با گرمای بینهايتش نجاتشان دهد. اين تنها روزنهی اميد اين روزهاست.
اين روزها که میگذرد ساری گلين گوش میدهم، از اول تا آخر، ده بار، صد بار، هزار بار! و به تماشای آبهای سپید میروم.
اين روزها که میگذرد، وبلاگ نوشتنم نمیآيد، عوضش توييتر را کشف کردهام و فيس بوک را، ای دوستان، مرا پيدا کنيد لطفا!