هجرانی

صبح پاييزی مغموم است و من بی‌حوصله ام. دست و دلم هيچ به نوشتن نمی‌رود وگرنه اين همه حرف بود که بنويسم، از اين پاييز نالان و گريان آلمانی که هيچ شباهتی به آن پاييز دوست داشتنی پادشاه فصل‌های من ندارد، از بيست و نه سالگی که به آهستگی فوت کردن يک شمع آمد، از جايزه‌ی نوبل، از خوشی و ناخوشی محيط کار، از خوشبختی و عروسی، از دلتنگی که مثل بختک می افتد رويت، نه از هيچکدام نمی‌توانم بنويسم و هيچ کاری نمی‌خواهم بکنم. نشانه‌ی افسردگی است؟ باشد!
اصلاً بايد از افسردگی فصلی پاييزی بنويسم که هيچ چيزت نيست و همه چيزت هست. چيزی می‌خواهی که نمی‌دانی چيست.
ناقوس کليسا و قطرات درشت باران. صدای ممتد آژير...
راستی بايد از ماه بنويسم، از ماه تنها و بی‌دفاع که اين روزها بمباران شده. ماه هم ديگر آن ماه درخشان آينه‌ی عشق‌های پرسوز نيست، کره‌ای است سرد و سياه و تنها که اين روزها با بيل و کلنگ به جانش افتاده‌اند.
کوير و شريعتی و زنگ انشاء، چقدر دورند آن روزها و دورتر هم می‌شوند با ضربات مهلک سی سالگی که در آستانه ايستاده و به در می‌کوبد در انتظار پاسخ:

که‌ايم و کجاييم
چه می‌گوييم و در چه کاريم؟
 
پاسخی کو؟
  به انتظار ِ پاسخی
        عصب می‌کِشيم
 
و به لطمه‌ی پژواکی
  کوه‌وار
        درهم‌می‌شکنيم.

«شاملو، ترانه‌های کوچک غربت»

و کسی به فکر باغچه نيست...

زلزله، سيل، طوفان، سونامی و آدمها که گروه گروه می‌ميرند.
مرگ و درد اگر دور باشد از دايره‌ای به خصوص در جغرافيای احساس ما، کمرنگ می‌شود. مثل اينکه بشنوم عزيزی در تهران باتوم خورده، بدنم اينجا درد می‌گيرد. اما در سوماترا، در فيليپين، در اين جزيره‌های پراکنده در آن طرف اقيانوس آرام، صحنه‌های مرگ و فاجعه و نابودی جزيی از زندگی شده و ما آرام عبور می‌کنيم از کنار تمام اينها.
ديدن مرگ آدمها اما هميشه غمگين‌کننده است، ديدن اجساد متلاشی شده، چه گوشه‌ی خيابان، چه بی‌پناه در خانه‌هايشان، و کسی به فکر ‌بی‌پناهی اين همه آدم نيست. انگار ماهی که از تنگ کوچکش بيرون افتاده باشد، انگار جوجه‌ای که از آشيانه‌اش روی زمين افتاده باشد؛ و دست بزرگ و مهربان آدمی نيست برای کمک به اين همه بی‌پناهی.

هفته‌ی پيش، سرد و تلخ و تنها و خسته، روز سختی را گذرانده بودم و همينجا، روی کاناپه خوابم برده بود. تلفن که زنگ زد نمی‌دانم چه در صدايم در همان اولين کلمه‌ای که با برداشتن گوشی گفتم بود که مادرم از آن طرف خط گفت: چی شده پانی جان، مريض شدی دخترم؟
اين دو جمله‌ی کوتاه تا امروز در گوشم می‌پيچد و هر بار طنين مهربانترين صدای جهان، نوازشم می‌کند و در عين حال، دلم را مچاله می‌کند از دلتنگی.

ما آدمها، جزيره‌های کوچک پراکنده در اقيانوس، چه خوب بود دست مهربان مادری، همراه و توشه‌ی راهمان بود.