هجرانی
صبح پاييزی مغموم است و من بیحوصله ام. دست و دلم هيچ به نوشتن نمیرود وگرنه اين همه حرف بود که بنويسم، از اين پاييز نالان و گريان آلمانی که هيچ شباهتی به آن پاييز دوست داشتنی پادشاه فصلهای من ندارد، از بيست و نه سالگی که به آهستگی فوت کردن يک شمع آمد، از جايزهی نوبل، از خوشی و ناخوشی محيط کار، از خوشبختی و عروسی، از دلتنگی که مثل بختک می افتد رويت، نه از هيچکدام نمیتوانم بنويسم و هيچ کاری نمیخواهم بکنم. نشانهی افسردگی است؟ باشد!
اصلاً بايد از افسردگی فصلی پاييزی بنويسم که هيچ چيزت نيست و همه چيزت هست. چيزی میخواهی که نمیدانی چيست.
ناقوس کليسا و قطرات درشت باران. صدای ممتد آژير...
راستی بايد از ماه بنويسم، از ماه تنها و بیدفاع که اين روزها بمباران شده. ماه هم ديگر آن ماه درخشان آينهی عشقهای پرسوز نيست، کرهای است سرد و سياه و تنها که اين روزها با بيل و کلنگ به جانش افتادهاند.
کوير و شريعتی و زنگ انشاء، چقدر دورند آن روزها و دورتر هم میشوند با ضربات مهلک سی سالگی که در آستانه ايستاده و به در میکوبد در انتظار پاسخ:
اصلاً بايد از افسردگی فصلی پاييزی بنويسم که هيچ چيزت نيست و همه چيزت هست. چيزی میخواهی که نمیدانی چيست.
ناقوس کليسا و قطرات درشت باران. صدای ممتد آژير...
راستی بايد از ماه بنويسم، از ماه تنها و بیدفاع که اين روزها بمباران شده. ماه هم ديگر آن ماه درخشان آينهی عشقهای پرسوز نيست، کرهای است سرد و سياه و تنها که اين روزها با بيل و کلنگ به جانش افتادهاند.
کوير و شريعتی و زنگ انشاء، چقدر دورند آن روزها و دورتر هم میشوند با ضربات مهلک سی سالگی که در آستانه ايستاده و به در میکوبد در انتظار پاسخ:
کهايم و کجاييم
چه میگوييم و در چه کاريم؟
پاسخی کو؟
به انتظار ِ پاسخی
عصب میکِشيم
و به لطمهی پژواکی
کوهوار
درهممیشکنيم.
«شاملو، ترانههای کوچک غربت»
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 7:13 توسط پانته آ
|