ارتفاع پست
امروز مثال خوبی یادم آمد: دیدهای که در ارتفاع چه طور همه چیز حقیر به نظر میآید؟ انگار کن سوار هواپیما باشی و ارتفاع بگیری و ببینی چه طور همه چیز آن پایین کوچک و کوچکتر میشوند و جزییات، محو و نامریی؟ دانش هم همین است: هر چقدر که بدانی (و بیندیشی) و تجربه کرده باشی، افق دیدت گستردهتر میشود. کلیات زندگی را میبینی و حس میکنی و خیلی از جزییات به نظرت پیش پا افتاده و نامهم میآیند.
از بالاتر نگاه میکنی و میبینی چقدر فاصلهات با آن زمین زیاد شده: فاصلهی کسی که میداند، کسی که لذت دانستن را، آفریدن را، لذت عشق را، لذت تاثیرگذاری را تجربه کرده است، کسی که ابهت بودن و نبودن را، درد را، فقدان را، دوری را، تولد دوباره را، کسی که ترس را، جنگ را، مزه مزه کرده باشد... و آنکه نمیداند. هر چه این قبیل تجربهها بیشتر باشند، بیشتر فاصله میگیری با آن پایین و دشوارتر میشود برایت کنار آمدن و سر و کله زدن با جزییات: بارها شده که از تلاش آدمهای دور و برم (اغلب در محیط کار) برای مهم جلوه دادن خودشان و رقابت با دیگری، از اهمیت بیش از حدی که به جزییات و ظواهر و ... میدهند، از برآشفتگی بچگانهشان به خاطر مسائل پیش پا افتاده تعجب کردهام، و فکر کردهام، در زندگی بسی مسائل مهمتر وجود دارد، چرا چسبیدهاید به این پوسته؟ گاه فکر میکنم اینها که جنگ را ندیدهاند، وحشت از دست دادن همه چیز را تجربه نکردهاند، از سرزمینی نیامدهاند که انسانی برای اساسیترین حقوق خودش بجنگد و به زندان برود و اعتصاب کند و شکنجه شود و بمیرد، از جایی دیگر روی کرهی خاکی خبر ندارند که کسی برای بدیهیترین اصول زنده ماندن جنگی هر روزه را تجربه میکند... معلوم است که مهمترین دغدغهشان حقوق سر برج میشود و تعطیلات سالانه و ماشین و تعداد مقالهی چاپ شده و .... .
دشوار است همگون شدن با این آدمها.
بعد به آدمهایی فکر میکنم که افق وسیعتری از من دارند. آنهایی که بسیار بیشتر میدانند، آنها که بسیار کتاب خواندهاند، بسیار بیشتر تجربه کردهاند، بیشتر دیدهاند، بزرگتر دیدهاند، و فکر میکنم چقدر دوست دارم یاد گرفتن از این آدمها را، مصاحبت با آنها را. آیا آنها هم از همگون شدن و همنشین شدن با من طفره میروند؟
به خودم نهیب میزنم که یادم بماند، که فرق است میان نگاه کردن به زندگی از دریچهای دیگر و افقی بالاتر، واز بالا نگاه کردن به آدمها و زندگی دیگرگونهشان. خطرناک است که فکر کنی، زندگی کسی که به دغدغههای ریز یا جزییات دیگری از زندگی میپردازد، حقیرتر است و زندگی تو برتر. مگر نه اینکه نقطهی اشتراک همهی اینها، زندگی است و زنده بودن و انسان بودن. و مگر نه اینکه زندگی شاید یک خیابان دراز باشد که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد؟! و کسی چه میداند که آیا از بخت بلند ما بوده یا از بداقبالیمان، که زندگی ما را در این مسیر به خصوص قرار داده و این همه را تجربه کردهایم؟
یاد بگیریم که صبور باشیم در برابر تفاوتهایمان، و احترام بگذاریم به دیگرگونهگی و دیگراندیشی آدمها.
اصلا، زندگی شاید همین باشد؟ یک فریب سادهی کوچک...