از زندگی

کودکان نوپا را که می‌بينم گاه حيرت می‌کنم از اين همه تلاششان برای يادگيری، از قدرت و پشتکار بی‌انتهايشان برای بزرگ شدن، نشستن، راه رفتن، حرف زدن، رفتار کردن. چه معجزه‌ای آفريده‌ايم هر کدام از ما، بار اول که لب گشوده‌ايم به حرف زدن، قدم اول را که برداشته‌ايم (حتماً بارها هم زمين خورده‌ايم)، بار اول که خواسته‌ای را بيان کرده‌ايم، آدمها را به خاطر سپرده‌ايم و ياد گرفته‌ايم از حافظه‌ی‌مان استفاده کنيم، بار اول که دوست پيدا کرده‌ايم، مدرسه که رفته‌ايم و محيط جديد را تجربه کرده‌ايم، و همه‌ی آن بارها که مدرسه، دانشگاه، خانه، محل کار يا حتی کشور محل زندگی خود را ترک کرده‌ايم و باز از صفر شروع کرده‌ايم.
می‌گويند مهاجرت مثل پوست انداختن می‌ماند، بس که درد دارد و بس که تو می‌ميری و زنده می‌شوی در اين پروسه‌ی بی‌انتها. هر روز جنگی تازه، جنگی نابرابر برای رسيدن به آنچه در وطن ياد نگرفته‌ای يا طور ديگری آموخته‌ای. خوب که فکرش را بکنی پوست انداختن نيست، تولدی دوباره است، و تو روز اول چون نوزادی نورسيده، قدم گذاشته‌ای در دنيايی ناشناخته، حالا هر روز، روز از نو و روزی از نو، بايد از اطرافيانت بياموزی راه و رسم زندگی را، که چگونه حرف بزنی، چگونه رفتار کنی و چگونه قدمهای بعدی را برداری. و خوب‌تر که فکرش را بکنی می‌بينی  باز هم به همان اندازه‌ی بار اول دشوار است همه‌ی اين آموختن ها، و چه بسا دشوارتر، آن روزها تو طفل نورسيده‌ای بوده ای و کسی از تو انتظاری نداشت، همين که قاقا قاقايی بکنی و روروک‌ات را راه بياندازی هم با کلی تشويق و تحسين اطرافيانت روبرو می‌شده‌ای، اما در مهاجرت و در مملکت جديد نه فقط اطرافيان، بلکه بيشتر و بالاتر از آنها، خودت انتظار داری که با سرعت از پله‌های ترقی بالا روی، ياد بگيری و از ديگران و حتی از قبل خود بهتر و برتر باشی. ضعف و نقص را نه می‌توانی و نه اجازه داری به راحتی بپذيری و همه‌ی اینها می‌شود فشار و استرسی که تمامی ندارد. می‌خواهی در اين جامعه که از زبان و از فرهنگ و از تاريخ آن چيزی نمی‌دانی هم همچون سرزمين مادری کار کنی و درس بخوانی و ارتباط برقرار کنی و بحث کنی و موفق باشی، (و گاه نیستی) و این سخت است و سخت‌تر هم می‌شود اگر پيشتر طعم شکست و نرسيدن را نچشيده باشی، و اين درد و اين پروسه‌ی دشوار کهنه نمی شود: هر بار که در موقعيت مقايسه‌ای با فردی بومی از آن کشور قرار می‌گيری، باید چند برابر تلاش کنی و گرنه کم آورده‌ای.

اين روزها که مسووليت و استرس کاريم بيشتر شده، زياد درد می‌کشم. جنبه‌‌های تازه‌ای از مهاجرت را در محيط کار کشف می‌کنم که پيش از اين، در محيط دانشجويی و با زبان انگليسی هرگز لمس نکرده بودم، و حالا ياد می‌گيرم و پوست می‌اندازم. می‌دانم و می‌بينم که شرايطم روز به روز بهتر می‌شود، اما کفه‌ی توقع‌ام هم به همان اندازه سنگين‌تر می شود.
بسان کودکانی که خسته از تلاششان و غمگين از ناتوانيشان از بزرگترها می‌پرسند: پس من کی بزرگ می‌شوم؟! مشتاقم ببينم اين جنگ هر روزه و هميشگی برای زندگی بهتر ما را به کجا می‌برد... .

بيست سال بعد از فرو ريختن ديوار

ديواری که نشان دروغ و ديکتاتوری و نفرت و مرگ بود و سياستمدارها بنيانش نهاده بودند، اما به دست توانای مردمی فروريخت که هراس و نفرت و دروغ و جدايی را برنمی‌تافتند و مشتاقانه آزادی را با تمام وجودشان فرياد می‌زدند.

© AP
و امروز آرزوی همان آدمها و همه‌ی ما برای دنيایی بدون ديوار؛ چه ديوارهای بتونی و سيم‌های خاردار و مرزهای جدايی و چه ديوارهايی که در ذهن آدمها ساخته شده؛ ديوارهای نفرت، تبعيض، جدايی‌طلبی، خودبرتربينی، ايدئولوژی‌زدگی، انحصارطلبی، دگم انديشی و استبداد.
دنيای بهتری که رويا نيست و از فروريختن ديوارهای جدايی در قلب تک تک ما آغاز می‌شود.