اروپا به مثابه‌ی  کف دست

پراگ، مثل رم از آن شهرهای با ابهت نفس‌گير است که تاريخ و فرهنگ و تمدن را نفس می‌کشد. که جو شهر می‌گيردت وقتی بين آن همه کليسا و قصر و پل تاريخی قدم می‌زنی و به عمرها فکر می‌کنی که اينجا سپری شده، به عشق‌ها، زندگی‌ها، شکست‌ها، خيانت‌ها و قصه‌های رقم خورده. به قرون وسطی و آن همه وحشی‌گری، شکنجه و خون‌های ريخته، و به امروز و به بهار پراگ.

 

 

وسايل شکنجه  تراش کريستال 

 

قهوه‌ی ترک

خوشبختی من است که بهترين دوستانم در فاصله‌ی اندک زمانی به دنيا آمده‌اند و صفحه‌ی وبلاگم پشت سر هم تولدانه می‌شود وقتی قرار است از موهبت دوستيشان بگويم.

دوستی مفهومی انتزاعی است، اما می‌شود آنرا با صفتهای خوب همراهش توصيف کرد. مثل حس خوب درک کردن و درک شدن: درک حس شیرین حضور همراه هم زبان، بالندگی و رشد و آموختن، دوست داشته شدن و دوست داشتن و خوشبختی سپری کردن لحظه‌های ناب با هم بودن که بی‌حضور دوست، فقدان آرامش است و سياهی تنهايی.

آزاده جانم، حضور تو در زندگيم ترجمان تک تک کلمات بالاست، و موهبت دوستی تو بهترين اتفاق سالهای دانشگاه، و سفر مشهد و سفر شمال و کلاس تار و لباس عروسی و قهوه‌ی ترک و پيکان سفيد و پروژه‌های نافرجام و شب به صبح کردن‌ها و زمين خوردن سارا و خانه‌ی پونک و فيلم و موسيقی و کتاب و ... بايد تا خود صبح بشمارم تمام تصويرهای ثبت‌شده در ذهن و قلب‌مان را.  
چه خوب که به دنيا آمده‌ای!

هزار سال دلتنگی


الميرا جانم، هزار سال هم که بگذرد، سه بهمن روز توست. روز همه‌ی با هم زير باران راه رفتن‌ها، خنديدن‌ها، اشک ريختن‌ها، درس خواندن‌ها، برنامه ريختن‌ها، رويا بافتن‌ها، شعر خواندن‌ها، کوه رفتن‌ها، فيلم ديدن‌ها، و همه‌ی آن لحظه‌های ناب با هم بودن‌ها. هزار سال هم بگذرد تو برای من همان " ای همراه و هم‌نفس عزيزترين لحظه‌های پرشوکت و پرشکوه بی‌نگاهت کنون خالی از نور" هستی.
هزار سال هم که بگذرد...

تولدت مبارک رفيق عزيز بی‌نظير!