ساقیا آمدن عید مبارک بادت!



روزهایی خوش، لحظاتی شاد و سالی پربار برایتان آرزومندم.

من اعتصاب می‌کنم!

اينجا همه در اعتصاب به سر می‌برند:
اول از همه راننده‌های قطارهای درون و بين شهری اعتصاب کردند برای کمبود حقوق. سه چهار ماهی کشمکش و درگيری ادامه داشت تا يک ماه پيش که اعلام کردند به توافق رسيده‌اند. اما گويا توافق ظاهری بوده و به مرحله‌ی عمل که رسيده، مسوولان بدجنس زدند زير حرفشان و اينها هم دوباره اعتصاب می‌کنند.
راننده‌های اتوبوس و قطارهای زيرزمينی هم از يک ماه پيش اعتراضشان شروع شد و الان سه روز است که در اعتصابند و در برلين نه اتوبوس يافت می‌شود نه قطار. 
چند روز پيش هم کارگرهای فرودگاه‌ها اعتصاب کردند، هواپيما هم بلند نميشد! 
قسمت هيجان‌انگيز ماجرا هفته‌ی آینده است که قرار است همه با هم اعتصاب دسته‌جمعی کنند و آلمان از هستی ساقط شود. من هم در يک حرکت اعتراضی هفته‌ی ديگر اينجا را ترک می‌کنم و به آغوش عزيز وطن برمی‌گردم که بحمدلله همه چيز گل و بلبل است و آنقدر مردم راضی و بدون اعتراض هستند و هيچکس احتياجی به اعتصاب ندارد که کلاً حق اعتصاب را هم از قانون حذف کرده‌اند تا کتاب قانون کمتر دست و پاگير شود.

عاشقانه

عاشقانه خوندن به دعوت این خانم:
ياد يار مهربان، بوی جوی موليان می‌آيد۱، ولی، پريا گريه ميکنن، مثل ابرای بهار گريه ميکنن پريا۲ و میگن: مستيم درد منو ديگه دوا نميکنه۳ و من از عالم و آدم گله دارم!۴ اما دلم از اون دلهای قدیمیه، از اون دلهاست،۵ که هنوز هم، اگه يه روزی نوم تو، تو گوش من صدا کنه، و غمت بياد و  بخواد که من رو مبتلا کنه،۶ نه فقط من، بلکه هيچ تنها و غريبی، طاقت غربت چشماتو نمی‌آره!۷ این هم به خاطر اینه که: در دل و جان، خانه کرده‌ای عاقبت، و هر دو را ويرانه کرده‌ای عاقبت.۸ اما حالا صبح که میشه برات میخونم: در چشم بامدادان، به بهشت برگشودن، نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی!۹

همه دعوتند که عاشقانه بخونند!

۱- بنان و مرضیه
۲- شاملو (داریوش)
۳- هایده
۴- داریوش
۵- محمد نوری
۶- فرامرز اصلانی
۷- ابی
۸ و ۹- شجریان

پی‌نوشت: قسمت دوم بازی
۱- خوشگلم و خوشگلم، دلها گرفتارمه!
۲- نی‌نی، نی‌نی، چرا جیش کردی؟
۳- سلام سلام ستاره از این سعیدا کی داره؟
۴- دستتو بکش از رو پام!
۵- دنیا دیگه مثل تو نداره، نداره نمیتونه که بیاره!

ما، ايران

ما ايرانی‌های خطرناک!
با تاکسی مخصوص از مصاحبه‌ی کاری برمی‌گشتم؛ از بزرگترين کارخانه‌ی شيميايی جهان. تاکسی و راننده‌اش بوی ادويه و زردچوبه و کاری می‌دادند، همان بوی مخصوص هند که اگر با بوی عود هم مخلوط شود بسيار دوستش دارم. راننده با آلمانی شکسته پرسيد کجايی هستم، گفتم. با دهان باز نگاهم کرد که جدی؟ شروع کرد به تعريف کردن که به عنوان کارمند رسمی اين شرکت به او پيشنهاد يک کار نه ماهه در ايران داده‌اند، يک اکازيون واقعی: شصت هزار يورو پول پيش می‌دهند با حقوق و مزايای عالی، پول اقامت و هزينه‌ی زندگی هر روزه و آمد و رفت را هم اضافه.
- چه عالی، حالا چه تخصصی داری؟
- هيچی به عنوان کارگر ساده، اما هنوز تصميم نگرفته‌ام. راستش زنم نمی‌گذارد. می‌گويد ايران خطرناک است: خارجی‌ها را گروگان می‌گيرند و معلوم نيست چه بلايی سرت بياورند. نظر تو چيست؟ 
با دهان باز مانده بودم که چه بگويم. گفتم الان نمی‌ترسی که من تو را گروگان بگيرم؛ من هم يک ايرانی‌ام. ايران هم با آدمهايی مثل من طرفی. تازه مگر ميخواهی چه کار کنی که اينقدر ميترسی: هر روز راننده ميبردت کارخانه و برميگردی به هتل.
- آخر از قيافه‌ام می‌فهمند که من ايرانی نيستم (؟!!) به هر حال پول قلمبه‌ای گيرم می‌آيد که زندگيم تغبير ميکند. شايد ريسک کنم!
بعد هم مرا زیر باران جايی دورتر از مقصد پياده کرد که اگر بروم جلو و بخواهم تو را برسانم در ترافيک گير می‌افتم. همين جا پياده شو و از پل برو خودت، راهی نيست!
من هم حرص خوردم کلی. بيشتر به خاطر اينکه خودش هم شرقی بود و مهاجر. نميدانم چرا ابلهانه انتظار داشتم شرايط جامعه‌ی ما را بهتر بداند از يک غربی. و اینکه یعنی یک کارگر ساده هم در ایران پيدا نمی‌شود؟!

ما ايرانی‌های سرگردان بی‌حافظه‌ی تاريخی، اما به هم‌پيچيده چون نقش‌های قالی
در برليناله فيلم سه زن از منيژه حکمت به‌نمايش درآمد. که به گفته‌ی خود خانم حکمت حديث سرگردانی جامعه‌ی ماست از زبان سه نسل: مادربزرگ، مادر و دختر. از غير قابل باوری و يکدست نبودن فيلم که بگذريم، فيلم خوبی بود؛ با کلی چاشنی از فرشهای زيبا و طبيعت زيباتر و داستان زندگی و روزهای بی‌سر و ته سه زن فيلم، از هم‌گسستگی نسلهايشان و تنهايی تکرار شونده و دربرگيرنده. آخر فيلم هم هر کدام از سه زن يک قالی پيدا کردند و به سرمنزل مقصود رسيدند. که خب سوال پيش می‌آید که اصلا چرا بايد قالی (نقشه، هدف زندگی؟) را پيدا کنيم تا به آرامش برسيم؟ خانم حکمت که مدام تکرار می‌کردند درد ما درد بی‌حافظه‌گی است و از ياد بردن گذشته و هی تکرار شدن و تکرار شدن. آنوقت هر کس بايد يک قالی پيدا کند و تکرار شود يا گذشته را حفظ کند؟
اين اسلوب کلی از نظر من نه برای نسل اول فيلم جواب می‌دهد (پيرزن فراموشی‌گرفته که آنقدر با هم چيز احساس غريبگی ميکند که ترجيح داده خاموش بماند و فراموش کند)، نه نسل سوم (دختری که خانه را و زندگی را و درس را و همه چيز را رها ميکند و ترجيح ميدهد مدتی برای خودش در بيابان‌های اطراف بچرخد)، و نسل دوم که در حقيقت بر طبق همين نقشه زندگی کرده و به قول دخترش همه چيز تمام است، يک قديسه‌ی تمام عيار که به فکر همه چيز هست، و همه کس و پاسخگو به همه. (نسلی که انقلاب کرد؟) اما هيچکس به فکر او نيست و او دارد از درون متلاشی می‌شود: چون شهاب سنگی که با سرعت به طرف زمين می‌آيد... .