ای مرز پرگهر
شنيدن همين جمله و چند دم و بازدم از هوای گرم و خشک تهران کافی است برای غير فعال شدن حالتی که من پيچيدگی دنيای غرب مینامش. انگار کن بار سنگينی از روی دوشت برداشته شده باشد، يا استرس و دويدن تمام نشدنی در پيچ و خم زندگی مدرن را کنار گذاشتهای و به جزيرهای آمدهای که هيچ چيزش شبيه دنيای بيرون نيست، و مهمترين اصل بقايش، اينرسی سکونی است جاری و ساری در هوا. فقط اگر دود و بوق و شلوغی و سر و صدای پوستهاش را کنار بگذاری، يا حداقل ناشنيدهاش بگيری، میبينی زندگی به اصيلترين شکل ممکنش، فارغ از هياهوی دنيای سياست زده و جنگ و جدال پول نفت و بحران اقتصادی و ترسهای مدرن، با مهربانی جريان دارد.
و اينقدر آرام است اين زندگی که دلت میخواهد رها کنی هر چه غير از آن است و برگردی به بدویترین شکل حيات، به زندگی قبيلهای شاید، بدون پول و سياست و بازار سهام.
انسان مدرن تنها، گاه خسته میشود از اين پيچيدهگیهای خود ساخته. يک جور اينرسی ذاتی است انگار، تمايل به سکون، تمايل به حفظ حالت اوليه، مقاومت در برابر هر گونه تغيير.
همين میشود که هر وقت در خيابانهای شلوغ شب عيد تهران راه میروم، در خانهای که بوی آرامش میدهد پای حرف و درد دل مادر و پدرم که مینشينم، به خاطرههای پدر شوهرم که گوش میدهم، با مادرشوهرم به جشن عروسی که هيچ نقطهی مشترکی با آن ندارم میروم، در اتوبوس مجذوب حرفهای زن کناریام میشوم که سر شلوغی خيابان حرف را آغاز میکند، و از خواباندن ماشين شوهرش میگويد و از خريد عيد و از شغل شوهرش و از عروسش، در مترو زن دستفروش را میبينم که جوراب میفروشد و شورت نخی، از سبزیفروشی سبزی خوردن که میخرم، احساس میکنم که بيشتر از هميشه زندهام و زندگی را به سادهترين شکل ممکنش زندهگی میکنم، احساس میکنم که پرم از حيات، که پر از عشقم، پر از شور.

اما، هميشه امايی هست! هميشه روی ديگر سکه هست، هميشه نيمهی خالی ليوان هست. و در تهران، نه دود و ترافيک از شور می اندازدت، نه کثيفی، نه بینظمی، نه کمبود امکانات. آنچه مايوست میکند، ظاهرپرستی و تجملگرايی و پرادعايی مردمی است که از گوشت و خونت هستند. زندگیای که خلاصه شده به ميزان درآمدت، شکل ظاهريت، مدل موبايلت، اینکه کافیشاپی که با شخص مربوطه قرار میگذاری، کاپوچينواش را زير پنج هزارتومن میدهد يا بيشتر؟ برای همه اسم آرايشگاهی مهم است که برای عروسيت رفتهای، نه حتی اينکه چقدر با شوهرت همدلی. مدل ماشين داماد خانوادهی فلانی، يا حتی شمارهی پلاک ماشينش، عروس پستی خانواده به تعداد رستوران هايی افتخار میکند که در "خارجه" رفته است. دختر بدريخت همسايه را بگو، چه شوهری به تور زده! و از آن طرف، همه می نالند که چقدر دروغ زياد شده، چقدر مردم رياکارند، چقدر همه بد شدهاند، چقدر فرهنگمان را پايين "آورده اند!" (هميشه توطئهای هست انگار). راستی، پتيشن حمايت از گفتههای کورش کبير را امضاء کردهای؟!