چه بگويم؟؟!

اسمش ساندرا است، آلمانی است و دو سال است که با دوست پسر ايرانی‌اش زندگی می‌کند. اينها را خودش برایم نوشته، بار اول که ايميل زد و گفت که در ارکات دنبال شخصی می‌گشته که فارسی بلد باشد. و من را پیدا کرده. بعد از اين همه وقت فهميده دوست پسرش با دختری در ايران در تماس است، برای هم ايميل می‌زنند و اين بار هم که پسر ايران بوده همديگر را ديده‌اند. تا اينجای قضيه برايش حل بود، منتها نمی‌فهميد چرا دوستش تا حالا راجع به اين دختر و رابطه‌اش با او صحبت نکرده.  ايميل‌های دختر را برای من فرستاده‌بود که ترجمه‌اش کنم.
گفتم احساس خوبی ندارم که اينکار را بکنم. اگر پسر می‌خواست خودش به تو می‌گفت. اصرار کرد که زندگی‌اش روی هواست و احتياج به کمک دارد.

اين يکی از اولین ايميل‌ها است:
سلام چطوری چه ميکنی بابا ميسِت کردم ازت خيلی وقته خبر ندارم. همگی خوبين؟ بابا ۱ ایميلی بزن از خودت برام بگو چه ميکنی؟خوب و خوشی، واقعا ميسِت کردم. کلی مراقب خودت باش. از خودتون يه
خبری بهم بده، و برام عکس بفرست. سلام به همگی برسون. پويا چطوره؟ سلام برسون به مامان و بابا و پويا.  برام حتماً ميل بزن، منتظرم ميبوسمت.

خواسته بود که ترجمه کنم و نظرم را بگويم تا بداند چه طور با دوستش برخورد کند! 
برايش لغت به لغت ترجمه کردم و فرستادم، و گفتم که به نظر من يک دوستی ساده مربوط به گذشته است، و نبايد خيلی جدی بگيردش. فقط دليل مخفی کردنش را بپرسد.

بعد این ايميل را فرستاد که ترجمه‌اش کنم:
سلام احوالت چطوره؟ جيگرم میدونم کلی گرفتار بودی. شب آخر حتی تِل زدم که قبل از رفتنت باهات حرف بزنم و صداتو بشنوم که با مامان حرف زدم و پيدات نکردم  واقعا خوشحال شدم ديدمت. ميدونم اونجا هم نميتونی با من در تماس باشی، ولی هر موقع تونستی يه ایميلی بزن. حداقل يه خبری از خودت به من بده. بازم اون ۲ شبی که ديدمت کلی مثل قديم حال کرديم و خوش گذشت. ميبوسمت.  تِیک کِر! ساناز
 
ترجمه کردم و فرستادم.

يک روز بعد برايم ايميل پسر را فرستاد که به دختر رقیب جواب داده و گفته که زمان لازم دارد تا فکر کند و تصمیم بگیرد و بعد به طور جدی راجع به زندگی و رابطه‌اش و احساسش با او صحبت خواهدکرد!

حالا ساندرا ايميل زده و از من می‌پرسد که واقعاً اين چه جور رابطه و احساسی است و او چه بايد بکند؟

چرا بعضی‌ها با دروغ اينقدر زندگی خودشان و ديگران را پيچيده می‌کنند؟

زمستان

تعطيلات هم تمام شد، با خوردن و خوابيدن. دريغ از يک فعاليت مثبت! بدتر از همه، هيچ گونه ورزشی نکرده‌ام، حالا بعد از دو هفته، شده‌ام عين يک چوب خشک، از صبح هم گردنم گرفته.
رفته بوديم جايی خارج از شهر، ايستگاه اشتباهی پياده شديم و مجبور شديم تا رسيدن اتوبوس بعدی يک ربع در سرمای زمهرير بايستيم. هر لحظه احساس مي‌کردم پوستم ور می‌آيد. تمام صورتم سوخته حالا.
هوا آنقدر سرد شده که دلت نمی‌خواهد از خانه بيرون بيايی. باد که می‌آيد و از منفذهای بين کلاه و شال و کاپشن رد می‌شود و به پوستت می‌خورد، گرمای بدنت که در چشم  به هم زدنی محو می‌شود، نوک انگشتان دست و پا که بی‌حس می‌شوند، دندان‌هايت را به هم می‌سابی و گرما آرزوو می‌کنی. آفتاب را، و زندگی را. خانه را. آسمان سربی کوتاه، درختهای خشکيده، درياچه‌ی يخزده، شهر خالی از سکنه، نفس‌های سرمازده، زمستان است اينجا!