و باز هم کار

گفتم حوصله‌ی رییسم را ندارم، فردایش دیگر رییسم نبود... مسوولیت تازه‌ای گرفتم و گروهم عوض شد. با اینکه قائدتا باید خوشحال باشم و تا حدی خوشحال هم هستم، اما دلشوره و استرس زیاد شدن کارم اجازه‌ی خوشحالی نمی‌دهند.
یکشنبه است و نشسته‌ام خانه و برنامه‌ی مورد علاقه‌ام را در مورد تاریخ اینکا‌ها و ماچو پیچو میبینم، شقایق دارد در اتاق ابوا میزند و خانه زیر آفتاب مطبوع پاییزی آرامش خوب و دلپذیر "همه ی کارها انجام شده" را دارد، اما ناگهان یادم می‌افتد که چقدر کار باید انجام دهم و چقدر چیز باید یاد بگیرم، و ناگهان همه ی آرامش دود می شود و میرود هوا.
فرصتی برای خستگی نیست...

کار

استرس و مشغله‌ی کاری و مهمان‌داری و مسافرت‌های پشت سر هم و دلتنگی دست به دست هم داده‌اند تا احساس خستگی من به بی‌نهایت میل کند. امروز اینقدر احساس خستگی و بی‌انگیزه‌گی می‌کردم که حتی توان حرف زدن هم نداشتم. فکر می‌کنم به نقطه‌ی مینیمم منحنی توانم رسیده‌ام.
دلم خواب می‌خواهد، خواب زیاد، خواب خوب خانه.

سپتامبر ماه دلتنگی است: هفت سال پیش این روزها شروع کرده بودم به خداحافظی و خریدن آخرین اقلام لیست همراه آوردنی‌هایم. چه روزهایی بود آن روزها. چقدر جرات داشتم برای مقابله با همه‌ی دنیا انگار...

امروز سالگرد چهلمین سال کاری یکی از کارمندان بخش ما بود. از چهارده سالگی شروع کرده به کارآموزی و کار کردن، الان چهل سال است که بی‌ وقفه و باانگیزه کار می‌کند و خودش می‌گوید تا ده سال دیگر می‌خواهد ادامه بدهد*. تکنسین آزمایشگاه است و در طول این همه سال، با همه جور آدمی کار کرده. تقریبا اکثر رییس‌های فعلی بخش ما همکار/رییس او بوده‌اند و همه از انگیزه‌ی بالا، تجربه و خوب کار کردنش تعریف می‌کنند. همیشه یک شوخی آماده زیر زبانش هست و بدون هیچ رودروایسی و ملاحظه‌ای در سر به سر هر رییس و کارمندی می‌گذارد. الان دیدمش لنگان لنگان راه می‌رود، می‌گوید زانویم کهنه شده، می‌خواهم به فروش شرکت کمک کنم و چند تا قطعه‌ی پلیمری کار بگذارم، اگر دلت بخواهد می‌توانم از رنگ های تو هم برایش بخرم که خوش قیافه‌تر شود.
 
چهل سال کار کردن؟ حتی  فکرش هم مرا خسته می‌کند.
نشسته‌ام پشت میز کار و مشت مشت برگه‌ی  زردآلو می‌جوم . پدرم برایم خشک کرده، از باغ خودمان. صدای رییسم از راهرو می‌اید و من حوصله‌اش را ندارم. خودم را مشغول می‌کنم به کار، سمیناری که باید جمعه گزارش بدهم روی میز خاک می‌خورد و من فکر می‌کنم آخرین باری که اینقدر بی‌حوصله و خسته و بی‌انگیزه بوده ام کی بود؟
در کوچه باد می‌اید، این ابتدای ویرانی است...

* طبق قانون کار آلمان، سنوات خدمت ملاک بازنشستگی نیست، بلکه باید سن فرد به شصت و هفت سالگی برسد. یعنی احتمال دیدن افرادی که حتی پنجاه سال سابقه ی کار مفید داشته باشند کم نیست.