خانه سياه است

حالا، انتخابات تمام شده و روزها و لحظههايی را شاهديم که حتی بدبينترينمان هم در کابوسهايش نمیديد، حالا نگرانی و نفرت و کينهمان از بانيان اين آشوب و همدليمان با هم دم به دم بيشتر میشود و در کنار هم آتش گرفتهايم از اين استبداد سوزاننده، حالا با بغض در گلو و ترس در نگاهمان، اميد میدهيم به همديگر از راه دور.
دلم میخواهد بدانم آنکه احمدی نژاد را به خاطر پينه بسته بودن دستانش رييس جمهور بهتری میدانست، حالا هم دستان به خون آغشتهی او را لايق اين مقام میداند؟ يا آن يکی و آن يکی، آيا میآيند کنار من يار دبستانی را بخوانند و بگويند دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره کنه؟ آخه کی ميتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه؟
تکه هايی از شعر ''آيه های زمينی'' فروغ فرخزاد
گيرم که میزنيد
گيرم که میکشيد
با رويش ناگزير جوانه چه میکنيد؟
لال شدهام من، چه بنويسم که حسم را بيان کند وقتی حتی همين اسم بلاگفا مرا ياد حجم عظيمی از نفرت میاندازد، نفرتی که قلب و ذهن هيچکداممان، شبيخونش را پيش بينی نمیکرد.
کاش برزخ اين روزها خواب باشد، کاش بيدار شويم، کاش بيدار شوند.
کاش بيدار شويم و ببينيم برگشتهايم به زمین پاک و دوست داشتنی و آرام خودمان، نه اين دوزخ بوی خون و دود گرفته.
کاش بيدار شوند و ببينند خود بيشتر از ما در هيمهی دوزخ خودکردهشان خواهند سوخت.
در درد غوطه میخوريم و در اشک و در حسرت. اما جرقهی اميدی هست، نور محدودی هر چند تلخ: رسيدن به اين مکاشفه که "زندگی شايد همين باشد، يک فريب سادهی کوچک"!