خانه سياه است

چه روزگار تلخ و سياهی

فکر کرده بودم انتخابات که تمام شد مطلبی بنويسم درباره‌ی نگرانی‌ام از ترويج نفرت و بدبينی و دودستگی ميان مردم، ميان دوستان و عزيزانم.
از اينکه تقسيم شده‌ايم به گروهی سبز و سياه و قهوه‌ای و قرمز.
از اينکه باز، همه بازی خورده‌ی سياستی هستيم که نفاق و جدايی را گسترش می‌دهد.
دلم گرفته بود از شنيدن حرفی که مرا خائن می‌خواند که با رايم نظام را مشروعيت می‌بخشم، از آن يکی که مرا و همفکرانم را تهرانی و بالای شهرنشين و مرفه بی‌درد می‌خواند به خاطر آنکه دستهای کانديدای مورد نظرم سفيد است و کارنکرده. از آن يکی حرف که مرا (و اکثريت مردم را) به ساده دلی و کوته فکری متهم می‌کرد، که باز گول بازيهای نظام را خورده‌ايم، و خود از موضعی بالاتر بدون آلوده شدن دستانش بازی خوردن ما را نظاره می‌کرد.

حالا، انتخابات تمام شده و روزها و لحظه‌هايی را شاهديم که حتی بدبين‌ترينمان هم در کابوس‌هايش نمی‌ديد، حالا نگرانی و نفرت و کينه‌مان از بانيان اين آشوب و همدليمان با هم دم به دم بيشتر می‌شود و در کنار هم آتش گرفته‌ايم از اين استبداد سوزاننده، حالا با بغض در گلو و ترس در نگاهمان، اميد می‌دهيم به همديگر از راه دور.

دلم می‌خواهد بدانم آنکه احمدی نژاد را به خاطر پينه بسته بودن دستانش رييس جمهور بهتری می‌دانست، حالا هم دستان به خون آغشته‌ی او را لايق اين مقام می‌داند؟ يا آن يکی و آن يکی، آيا می‌آيند کنار من يار دبستانی را بخوانند و بگويند دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره کنه؟ آخه کی ميتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه؟

اين شب منفور

آنگاه
خورشيد سرد شد
و برکت از زمينها رفت.
 
و سبزه‌ها به صحراها خشکيدند
و ماهيان به درياها خشکيدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذيرفت.
شب در تمام پنجره‌های پريده‌رنگ
مانند يک تصور مشکوک
پيوسته در تراکم و طغيان بود
و راهها ادامه‌ی خود را
در تيرگی رها کردند.
 
ديگر کسی به عشق نينديشيد
ديگر کسی به فتح نينديشيد
و هيچ‌کس
ديگر به هيچ چيز نينديشيد.
...
چه روزگار تلخ و سياهی
نان نيروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود.
پيغمبران گرسنه
از وعده‌گاههای الهی گريختند
و بره‌های گمشده
ديگر صدای هی‌هی چوپانی را در بهت دشتها نشنيدند.
...
اما هميشه در حواشی ميدانها
اين جانيان کوچک را می‌ديدی
که ايستاده‌اند
و خيره گشته‌اند
به ريزش مداوم فواره‌های آب.
 
شايد هنوز هم
در پشت چشمهای له‌شده، در عمق انجماد
يک چيز نيم‌زنده‌ی مغشوش
بر جای مانده بود.
که در تلاش بی‌رمقش می‌خواست
ايمان بياورد به پاکی آواز آبها.
 
شايد، ولی چه خالی بی‌پايانی
خورشيد مرده بود
و هيچ کس نمی‌دانست
که نام آن کبوتر غمگين
کز قلبها گريخته، ايمان است.
 
آه، ای صدای زندانی
آيا شکوه‌ی يأس تو هرگز
از هيچ سوی اين شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟

تکه هايی از شعر ''آيه های زمينی'' فروغ فرخزاد

به چه عنوانی، به چه نامی؟ به چه جرمی؟

                                                                                                                            

گيرم که می‌زنيد
گيرم که می‌کشيد
با رويش ناگزير جوانه چه می‌کنيد؟

                                                                                                                                  

لال شده‌ام من، چه بنويسم که حسم را بيان کند وقتی حتی همين اسم بلاگفا مرا ياد حجم عظيمی از نفرت می‌اندازد، نفرتی که قلب و ذهن هيچکداممان، شبيخونش را پيش بينی نمی‌کرد.

کاش برزخ اين روزها خواب باشد، کاش بيدار شويم، کاش بيدار شوند.
کاش بيدار شويم و ببينيم برگشته‌ايم به زمین پاک و دوست داشتنی و آرام خودمان، نه اين دوزخ بوی خون و دود گرفته.
کاش بيدار شوند و ببينند خود بيشتر از ما در هيمه‌ی دوزخ خودکرده‌شان خواهند سوخت.

دوزخ اما سرد

هيجان زده می‌شويم، احساسات بر عقل غلبه می‌کند، گذشته را فراموش می‌کنيم، آينده را در هاله‌ای از رويا می‌بينيم و اکنون را از دست می‌دهيم.
حقوق انسانها قربانی می‌شود، احترام به نظر مخالف هم، منطق و خرد هم.
و اين چرخه تکرار می‌شود تا ما تمرين دموکراسی کرده‌باشيم. نقص قضيه اينجاست که بعد از هر تمرين، خسته و کوفته درمی‌يابيم که مسابقه تازه شروع شده‌است، و ما ديگر نه توانی داريم نه انگيزه‌ای. يادمان نداده‌اند که قله‌ای در کار نبوده و همين راه بوده تمام آنچه که برايش عرق می‌ريختيم.
تجربه می‌کنيم که دستهايمان سيمانی است برای تغيير راه، و اين درد جانکاهی است توان ما را فزونتر.

در درد غوطه می‌خوريم و در اشک و در حسرت. اما جرقه‌ی اميدی هست، نور محدودی هر چند تلخ: رسيدن به اين مکاشفه که "زندگی شايد همين باشد، يک فريب ساده‌ی کوچک"!