نوبت عاشقیست يک چندی
استراحتگاه خواهران دانشگاه پلیتکنيک، در فاصلهی بين کلاسها با الميرا و آزاده نشستهايم کنار هم و "يک عاشقانهی آرام"* را دوره میکنيم. تکههای مهم کتاب و جملات کليدیاش را نوشتهايم در دفتری، برای هم میخوانيمشان و بعد از هر جمله احساسات تلطيفشدهيمان برانگيخته میشود و با هم بحث میکنيم که يعنی میشود؟ آيا واقعيت میيابد چنين عشقی؟ چرا زندگیهای دور و اطرافمان کوچکترين شباهتی با اين عاشقانهی آرام دوست داشتنی ندارند؟ هی مدام اطراف را نگاه میکنيم و میگرديم دنبال آن عشق رويايی، آنکه ماندگار است و کهنه نمیشود، میگرديم دنبال زوجهای خوشبختی که عاشق بودهاند و ماندهاند، پنج سال، ده سال، بيست سال، يک عمر، تابع اکپوننسيالی است انگار احتمال يافتن چنين زوجی، به صفر ميل میکند بعد از سالها زندگی مشترک.
فکر میکنيم يک جای کار میلنگد، مگر میشود دو نفر اينقدر عاشق، که میميرند برای لحظهای بيشتر با هم بودن، برای همنفس بودن و همراه بودن، میجنگند با هر چه مانع است و چه راحت پيروز هم میشوند، وقتی اينقدر رويای مشترک دارند و اين همه شور، اين همه عشق که پرپر میزند در نگاهشان، و اين همه تعهد برای ساختن آيندهای بهتر و پربارتر، بعد از دورهای خسته بشوند از با هم بودن و از عشق و از تلاش برای ساختن و مواظبت از نهال عشقی که کاشتهاند؟ و اين کاخ رويا چنان فرو میريزد که انگار هيچ وقت نبودهاست.
زمان گذشت و اين چرخ دنيا هی گشت و گشت و من گشتم و گشتم و سعيدم را يافتم که اين روزها چهار سال میشود که هم خانهام و همراه و همپا و همنفس تکتک لحظههای خوشبختی و اميد و سختی و خوشی و ناخوشی و غم و دلتنگی و زندگی من است. عزيزی که قولام داده و قولاش دادهام که از هر ثانيه و هر لحظهی با هم بودنمان عاشقانهای بسازيم آرام، که دوست و ياور هم بمانيم، که با هم بسازيم روياهايمان را برای آيندهی بینظيری که انتظارمان را میکشد، «شايد مثل همهی زوجهای عاشق ديگر». و حالا چند سال است که در کنار هم عشقی را مزه میکنيم که وسعت کنونیاش را با دانش پنج سال پيشمان هيچگاه تصور نمیکرديم. فکر میکنم چقدر در حفظ قولهايمان موفق بودهايم، چه راه سختی پيمودهايم و چه راه سختتری در پيش رو داريم. که هر چه گنجينهی عشقمان پرارزشتر میشود، مراقبت و نگهداريش هم دشوارتر است. حالا میفهمم از دست دادن اين نهال عزيز گاه چه آسان و چه نزديک است، و چه همتی میطلبد نگهداريش برای بيست سال و سی سال و يک عمر... آری، آغاز دوست داشتن است، گرچه پايان ره ناپيداست، من به پايان دگر نيانديشم که همين دوست داشتن زيباست.
فکر میکنيم يک جای کار میلنگد، مگر میشود دو نفر اينقدر عاشق، که میميرند برای لحظهای بيشتر با هم بودن، برای همنفس بودن و همراه بودن، میجنگند با هر چه مانع است و چه راحت پيروز هم میشوند، وقتی اينقدر رويای مشترک دارند و اين همه شور، اين همه عشق که پرپر میزند در نگاهشان، و اين همه تعهد برای ساختن آيندهای بهتر و پربارتر، بعد از دورهای خسته بشوند از با هم بودن و از عشق و از تلاش برای ساختن و مواظبت از نهال عشقی که کاشتهاند؟ و اين کاخ رويا چنان فرو میريزد که انگار هيچ وقت نبودهاست.
زمان گذشت و اين چرخ دنيا هی گشت و گشت و من گشتم و گشتم و سعيدم را يافتم که اين روزها چهار سال میشود که هم خانهام و همراه و همپا و همنفس تکتک لحظههای خوشبختی و اميد و سختی و خوشی و ناخوشی و غم و دلتنگی و زندگی من است. عزيزی که قولام داده و قولاش دادهام که از هر ثانيه و هر لحظهی با هم بودنمان عاشقانهای بسازيم آرام، که دوست و ياور هم بمانيم، که با هم بسازيم روياهايمان را برای آيندهی بینظيری که انتظارمان را میکشد، «شايد مثل همهی زوجهای عاشق ديگر». و حالا چند سال است که در کنار هم عشقی را مزه میکنيم که وسعت کنونیاش را با دانش پنج سال پيشمان هيچگاه تصور نمیکرديم. فکر میکنم چقدر در حفظ قولهايمان موفق بودهايم، چه راه سختی پيمودهايم و چه راه سختتری در پيش رو داريم. که هر چه گنجينهی عشقمان پرارزشتر میشود، مراقبت و نگهداريش هم دشوارتر است. حالا میفهمم از دست دادن اين نهال عزيز گاه چه آسان و چه نزديک است، و چه همتی میطلبد نگهداريش برای بيست سال و سی سال و يک عمر... آری، آغاز دوست داشتن است، گرچه پايان ره ناپيداست، من به پايان دگر نيانديشم که همين دوست داشتن زيباست.
*کتابی از نادر ابراهيمی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 22:1 توسط پانته آ
|



