«لوليتا خوانی در تهران» اولين کتابی است در همهی اين سالها، که برای تمام کردنش هيچ رغبتی نداشتهام. بعد از يک سال خواندن نصفه و نيمه، باوقفه و بیانگيزه، تمام کردنش را مديون مسافرتهای چند وقت اخيرم هستم و ساعتهای طولانی در قطار نشستن.
در مورد اين کتاب، بحث بسيار شده، نقد زياد نوشته شده و هنوز جای حرف زياد هست. چند نکته را اما دوست دارم با شما خوانندهی عزيز، به شراکت بگذارم:
۱- خانم نفيسی در اين کتاب گوشه هایی از زندگی خود را به عنوان يک زن روشنفکر، نويسنده، و استاد دانشگاه در بيست سال اول بعد از انقلاب به تصوير میکشد. فضای سالهای اول بعد از انقلاب، دانشگاه، جامعه و بعد دوران جنگ، همه از ديدگاه نويسنده، و نه لزوما با بیطرفی قضاوت شده. سوال اينجاست که اين کتاب برای چه مخاطبی نوشته شده؟ صرفاً مخاطب انگليسی زبان ناآشنا به وقايع ايران، يا مخاطب عام، که هموطنان خانم نفيسی را هم شامل میشود. تکليف مخاطب خارجی که معلوم است: از اول با نثر روان و پخته و ديد جزيینگار خانم نفيسی همراه میشود. با نگاه او، زندگی در ايران را لمس میکند و از سختيها و پيچيدگيهای جامعهی ايران، فشارهای بیامان بر گردهی مردم، تبعيض جنسيتی و قوانين بدوی و غير انسانی يک رژيم توتاليتر شگفتزده و احتمالاً متاثر میشود. اما خوانندهی ايرانی که خود طعم اين زندگی را چشیده؛ ممکن است بتواند با نويسنده همذاتپنداری کند و بر گذشتهاش افسوس بخورد و رژيم را مسوول همه چيز، دقيقاً همه چيز: تعصب دينی مردم، عقب افتادگی فرهنگی، جامعهی مرد سالار و حتی مشکلات زناشويی بداند.
برای شخص من، چنين طرز تفکری بيش از اندازه مغرضانه بود. فکر میکنم مشکل از آنجا ناشی میشود که برداشتهای نويسنده از ايران قبل از انقلاب و مقايسه آن با جامعهی بعد از انقلاب همه از طریق دريچهی بسيار کوچکی صورت گرفته؛ مثل اينکه از ميان يک فيلتر جاذب رنگ، دنيا را سياه و سفيد ببينی و بر اساس زندگی خود و خانوادهات کل جامعه را قضاوت کنی. نتيجه اين است که خيلی از تصويرها محدود میشوند به طيف کوچکی از جامعه، خواستهها و مطالبات اکثر جامعه (که از قضا یک جامعهی دینی است)، ارزشهای آنها و تعصباتشان (خوب يا بد) ناديده گرفته میشود. جالب است که تصوير سياه و سفيد روی جلد کتاب هم در حقيقت بخشی انتخاب شده (تعمدی؟!) از يک تصوير بزرگتر و رنگیتر است.
برايم جالب بود که نتيجه را مقايسه کنم با کتاب خانم ساتراپی (پرسپوليس) و ديد نسبتا بیطرفانهی مرجان: کودک بزرگ شده در فضای انقلاب.
۲ـ در عين حال میشود درد و رنج جامعه را لمس کرد از دید یک نسل اولی، به خصوص برای من، و همنسلان من که نه روزهای اول انقلاب را تجربه کردهايم، و نه مصيبت جنگ را از ديد يک پدر یا مادر. و مهمتر از آن اوج یاس و سرخوردگی نسلی که انقلاب کرد و بعد به سرعت شاهد زوال آرمانشهرش بود. شاهد مرگها، اعدامها، از دست رفتنها، و سياهی و تباهی روزگار بعد.
۳- تمام راه برگشت به آن ياس بینهايت آخر اين شعر اخوان فکر میکردم: «کاوهای پيدا نخواهد شد اميد، کاشکی اسکندری* پيدا شود...»
* يکی از نقدهای وارد شده به خانم نفيسی (یا اتهامات علیه ایشان)، نزديکی سياسی ایشان به نئوکانزرواتيوهاست: به خصوص آن جملهی تشکر در بخش پايانی کتاب، از Bernard Lewis به خاطر باز کردن درها!
لینک: «1»، «2»، «3»، «4».
