سهرابها نمیمیرند
مادر دلیر! سهراب هست...
سهرابِ تو با صدایش، اعتراضش و راه بیبازگشتش برای همیشه هست.
نگاه کن آن موج سبز را که میخروشد،
آن جوان سفیدپوش را با شالی سبز بر گردن
با دستهای مشت گره کرده و با دهانی باز به فریاد،
آن سهرابِ توست.
گوش کن به فریادهای در هم تنیدهی الله اکبر بر بام
آنکه فریادش از همه بلندتر است، آن صدای سهرابِ توست، آنکه صدایش به گوش فلک هم رسید.
سهرابها در ایران نمیمیرند
یادت هست؟ آن سهراب برومند اسطوره
آن سهراب که با ترفند بیگانه به دست پدر خویش کشتهشد؟
اما دریغ و درد که
سهرابِ تو با ترفند خودی با دستهای ناپدری نابکار
در خون غلتید
آنجا، پدر، آن هنگام که از راز فرزند آگاه گشت جامه بر خویش درید
و مویه کنان در انتظار نوشدارو، دست در گردن فرزند با او وداع کرد
اما هزار بار افسوس که اینجا، این ناپدر، نه از شرم و احساس گناه
که از خباثتِ درون او را نهان کرد، مبادا نوشدارویی مرهم زخمهایش گردد.
سهرابها را نهان کردند تا مبادا آتش درون هزاران تن
به پرِ قبای ایشان گیرد و جز خاکستر چیزی برجای نماند
اما زهی خیال باطل بر آنها که تا ابد این ننگ بر حیاتشان نقش بست.
و زهی سعادت بر سهراب تو
که مرگش این چنین تلنگری شد بر وجدانهای تردید زده
و پیامی شد که این موج سبز را به جبههای سبز و پایدار بدل سازد
و میرود تا دستهای تمامی ایرانیان بر گرداگرد این کرهی خاکی به هم پیوند یابد.
و زهی تسلی بر تو
که قلب هزاران مادر در فراق فرزندت شکست
و چشمهایمان به خون نشست
به قول سهراب شاعر
کفش هایم کو؟
میخواهم به خانهی سهراب بروم
کفشهایم کو؟ سهراب صدا میزند
مادرم را تنها نگذارید!