شاد زيستن

برای خودم، برای فاطمه و برای همه‌ی ديگران

شاد زيستن آموختنی است، اصول ساده‌ای دارد، که همه ميدانيمشان، اما فراموش ميکنيم.

ياد بگيريم که پوستی به کلفتی پوست کرگدن داشته باشيم، ياد بگيريم که هر روز و هر شب با خودمان تکرار کنيم، اين نيز بگذرد.
ياد بگيريم همه‌ی آدم بزرگ‌ها وقتی کوچک بوده‌اند. و با همه‌ی بزرگيشان، کم اشتباه نمی‌کنند. ياد بگيريم که اشتباهاتمان نتيجه‌ی منطقی وجود ما و برآيند دانسته‌ها و مقدورات ما در آن برهه از زمان بوده است. پس افسوسی نيست و حسرتی.
ياد بگيريم خودمان را ببخشيم. که پيشرفت‌های کوچکمان را ارج نهيم. که بهانه‌های ساده‌ی خوشبختيمان را دوست بداريم.

ياد بگيريم که آدمها با هم فرق دارند، مشخصات ظاهری و درونی‌شان هم، توانايی‌ها و خواسته‌هايشان هم، اما طبيعت برای همه‌مان به يک اندازه حق قائل شده، ياد بگيريم به حقوق برابر همديگر و به حقوق بديهی خودمان احترام بگذاريم.
ياد بگيريم دوست داشتن و دوست داشته شدن، يگانه دلگرمی ماندگار تنهايی بی حصر آدمی است. قدر بدانيمش.

جهانی که می‌شناسيم و آنی که خواهيم شناخت

مبانی پيچيده‌ی فيزيکی‌اش را که کنار بگذاريم، قرار است اين آزمايشها، فرضيه‌ی پيدايش جهان را تاييد کنند: برخورد ذره‌های حامل انرژی به سادگی برخورد توپ‌های بيليارد، و تبديل بسته‌های انرژی به جرم، و پيداش جهان ما! به ساده‌ترين زبان ممکن، همه‌ی اين هزينه‌های وحشتناک سرسام آور و دستگاه و سيستم غير قابل تصور، برای اين است که لحظه‌ی تشکيل جهان بعد از "انفجار بزرگ" را شبيه‌سازی کنند و نشان دهند، پيدايش جهان تصادفی بيش نبوده: يعنی اگر هر کدام از اين فاکتورهای انرژی، مومنتوم، کيفيت جرم و نسبت جرم ذرات برخورد کننده، اندکی متفاوت بود، نه ما بوديم و نه جهانی.
حالا چرا من اينقدر هيجان‌زده هستم؟ برای اينکه طبق همين فرضيه‌ها و قوانين پيچيده، اين برخورد ذرات شتاب گرفته‌ی پروتونی ممکن است (احتمال خيلی ضعيف اما خيلی ترسناک است) به پيدايش سياهچاله‌ی بی‌نهايت ظريفی منجر شده باشد. و اگر و فقط اگر اين سياهچاله آنقدر رشد کند که جهان ما را در بر بگيرد (و اين اتفاق می‌افتد بدون آنکه ما بفهميم) پايان جهان آغاز ميشود، کم کم بدن ما نيروی عظيم جاذبه‌ی درون ابر سياهچاله را حس خواهد کرد: يعنی از دو طرف فشرده خواهد شد و از بالا و پايين کشيده، مثل يک رشته‌ی اسپاگتی.
تصوری که حتی از فيلمهای تخيلی جنگ ستارگانی هم وحشتناک‌تر است، و خيالتان راحت، که بنا به گفته‌ی پژوهشگران اتفاق نخواهد افتاد. اما بازار شايعه داغ است و علم هيجان انگيز!
لینک: ۱و ۲ و ۳  و آزمایش فرضیه پیدایش جهان آغاز شد.

زندگی کارمندی

کار خوب پيش می‌رود، ساخت و تجهيز و تکميل آزمايشگاهم رو به اتمام است، تکنسين‌ها را هم استخدام کرديم، خودم هم فعلاً در ماراتن سمينار و دوره و کارگاه آموزشی و تکميل زبان فنی آلمانی به سر می‌برم، و اميدوارم اگر همه چيز خوب پيش برود، از ماه ديگر کار را شروع کنيم. 
برای زندگی اما وقت کم می‌آورم. به کارهايم نمی‌رسم، کلی برنامه می‌چينم شبها برای روز بعد، اما به ندرت انجامشان می‌دهم. عجيبش اين است که به ساعت اگر حساب کنی، کمتر از قبل کار می‌کنم. کارم هم بيشتر از قبل نشستنی است، يعنی بايد از نظر بدنی هم کمتر خسته شوم. شام هم که معمولاً درست نمی‌کنم. کارهای خانه هم خيلی کمتر از قبل است. ورزش (به جز گاه‌گاهی دويدن و دوچرخه سواری تا سر کار) و موسيقی هم که تعطيل. بيشتر از قبل هم می‌خوابم، اما هميشه خسته‌ام! زمان با سرعت از من جلو می‌زند، و من اما با همان اميد بچه مدرسه‌ای‌ها برای برف فردا، منتظرم که صبح شب شود و هفته به ته برسد و ماه به آخر. اين آخری به خصوص که با حقوق شيرين می‌شود!
خلاصه که زندگی با سرعت عجيبی پيش می‌رود اما هيجانش بالاست و خسته کننده نميشود، به خصوص اين مدت که سفر و عروسی و تولد و ميهمان عزيز از ايران چاشنی‌اش شده و می‌شود.

درک حضور ديگری

معتقدم:
کسی که می‌رود بالای صحنه آواز بخواند، کسی که هنرپيشه می‌شود، کسی که کتابی يا مطلبی را منتشر می‌کند یا در وبلاگش می‌نويسد، کسی که در پروفايل عمومی‌اش، عکس خصوصی می‌گذارد، يا راجع به احساسش و فکرش و عقيده‌اش بلند حرف می‌زند، بايد شجاعت، درک، تحمل و ظرفيت برخوردهای ناخوشايند و غير منتظره را داشته باشد.

نقد، چه سازنده و چه مخربش از وجود طرز تفکر ديگری خبر می‌دهد. در مقابل تفکر ديگر چه بايد کرد؟ سنگر گرفت و متحد جمع کرد و در سايه هواداران جان بر کف فرياد برآورد ننگ بر کسی که چون من نمی‌انديشد؟ بايد به خاطر احساس جريحه‌دار شده‌مان افسردگی گرفت و مريض شد که چرا ديگران مرا تاييد نکرده‌اند و چرا آنچه من انتظار داشته‌ام نکرده‌اند و آنکه من می‌خواستم نگفته‌اند؟
يا بايد نقد و اعتراض را پاک کرد و از گفته و کرده و نوشته‌ی خود پشيمان شد؟

کسی که وبلاگ مينويسد و ميخواند انسانی است مشتاق يادگيری و پيشرفت، که ميتواند نظرات ديگران را بشنود و از آن بياموزد، و بکوشد نادانی‌هايش را اصلاح کند و ضعف‌هايش را برطرف کند.

در ادامه‌ی اين مطلب، من بلند فکر ميکنم درباره‌ی اينکه چرا ما ايرانی‌ها خود را برتر از ديگر نژادها ميدانيم.

نژاد پرستی تعريف مشخص و کاملی دارد: نژادپرستی تفکر برتر دانستن یک نژاد بر نژاد(های) دیگر است. (از ويکی پديا)
آیا اين تعريف، قابل دفاع است و ارزش محسوب می‌شود؟
برتر دانستن نژاد ايرانی بر نژادهای ديگر، همانقدر احمقانه و در عين حال وحشتناک است، که برتر دانستن سفيدپوست بر سياهپوست، يا مرد بر زن، يا انسان سالم بر انسان معلول، يا صورت زيبا بر صورت زشت.
آيا ميتوان از اين جمله دفاع کرد: که چون من موهای بور دارم، چشم ديدن کسی که موی سياه دارد را ندارم، يا مرگ بر هر چه آدم قدبلند است!

اين «خود برتربینی» ايرانی معمولا ربط داده میشود به دفاع از ارزشهای ميهنمان.
ارزش کشور ما چيست؟ تاريخ پنج هزار ساله؟ شهر شيراز؟ بنای تخت جمشيد؟ ديوان حافظ؟ کلمات و زبان فارسی؟ نفت؟ داشتن چشمان سياه؟
آیا اينها ارزش‌هايی هستند که به خاطرش باید از برتری نژاد ايرانی دفاع کرد؟
ما در به وجود آمدن اين ارزش‌ها: تاريخ، شهر شيراز، بنای تخت جمشيد، زبان فارسی و ... و همينطور در نگهداری از اين ارزش ها چه نقشی ايفا کرده‌ايم و ميکنيم؟ مثلا به عنوان داوطلب، به حفاظت از محيط زيست کمک ميکنیم، یا از وسايل نقليه عمومی استفاده ميکنیم، یا قانون شهری را رعايت ميکنیم...؟
اگر بنای تخت جمشيد بر اثر زلزله خراب شود آيا ارزش ما هم خراب ميشود؟
به مرور زمان که زبان فارسی از فارسی دری و فارسی پهلوی و ميانه، به زبان امروز تبديل شد، آيا ارزش‌ها هم به نوع جديدی تبديل شد؟
اگر من اهل گيلان يا کردستان يا خوزستان يا تبريز باشم، و به گويش يا حتی زبان ديگری صحبت کنم، آيا  بی‌ارزش هستم؟
ارزش يک کشور برای من، مردم آن کشورند، مردمی که در ساختن آن کشور و رو به جلو رفتنش نقش ايفا ميکنند، مردم مهربانی که به ميهمان نوازی معروفند، مردمی که راهی ميسازند، شهری را آباد ميکنند، کتابی مينويسند، گامی در جهت صلح برميدارند، هم‌نوع خود را دوست دارند و برای ذات انسان، چه عرب و چه ايرانی و چه روس و چه هندی و چه آفريقايی احترام قائل هستند.
ساده وقتی ميشنويمش و پيچيده وقتی ميخواهيم به آن عمل کنيم: اعمال ما که با اختيار انجامشان ميدهيم، ملاک افتخار يا شرمساری هستند. امکان داشت ما زاده‌ی افغانستان باشیم، يا آنگولا يا جزاير هاوايی، هيچکدام از اينها برای ما برتری يا فرودستی به ارمغان نمی‌آورد.
در عين حال، همه‌ی ما ايران را دوست داريم و آينده‌اش برايمان مهم است، مسلماً خيلی خوشحال خواهیم بود که ایران کشور پيشرفته و مرفه ای باشد. اما اگر امروز جامعه‌ی ايران پر از بدی و کينه و نفرت و عقب افتادگی است، مسوول آن چه کسی است جز من و شما و همه‌ی کسانی که جامعه‌ی ايران را ميسازند؟

با برتر دانستن خودمان بر ديگران، به جز کاشتن تخم کينه، چه نقشی در بهتر کردن اوضاع کشور خواهیم داشت؟
وقتی امارات، لبنان، اردن يا هر کشور عربی و غير عربی ديگری پيشرفت ميکند، يعنی مردمش برای بهتر شدن تلاش کرده‌اند، اگر دبی ميتواند صنعت توريستش را شکوفا کند، يعنی کسانی بوده‌اند که روی اين ايده فکر کرده‌اند، تلاش کرده‌اند و موفق شده‌اند. (حتماً شما هم تاييد ميکنيد اينکه ايرانی‌ها در امارات سرمايه‌گذاری ميکنند، فقط به دليل علاقه‌ی شخصی به عربها نميتواندباشد، بلکه حتماً در بين عربها، هوش و نبوغی برای جذب سرمايه‌گذار خارجی وجود داشته)

 به اميد روزی که هر انسان، به انسان بودن خود افتخار کند، به انديشه‌ی سازنده‌اش و به نقشی که در بهتر شدن جهان امروز و فردايش دارد.

ذرت بو دادن با موبايل!

تصور کنيد که اين امواج ميکروويو، بايد بر محتويات مغز ما هم اثر مشابهی داشته‌باشند. يعنی وقتی که بعد از پنج دقيقه با گوشی موبايل صحبت کردن، گوشهايمان داغ می‌کنند، مغزمان دارد برای بو داده شدن آماده می‌شود!

طعم ترش آینده

هر کدام يک تکه لواشک گذاشته‌ایم گوشه‌ی لپمان و با هم عکس‌های استکهلم را نگاه می‌کنيم. کوچه‌ی باريک باريک در محله‌ی قديمی شهر.

می‌گويد دوست داشتم دو هفته برای تعطيلات، سفر می‌کرديم به زمان گذشته، می‌ديديم مردم آن موقع چطور زندگی می‌کردند.
می‌گويم، طعم ترش لواشک در دهانم: گذشته که معلوم است با اين همه فيلم و عکس و موزه، آدم می‌تواند تصور کند که زندگی چطور می‌گذشته. هيجان انگيزتر اين است که برويم به دويست سال آينده، ببينيم بعد از دويست سال چقدر بشر پيشرفت کرده، چقدر زندگی‌ها بهتر شده و چقدر آدمها خوشبخت‌تر (يا بدبخت‌تر) هستند.
- آينده معلوم است: همه يک کامپيوتر جلويشان است و زندگی ماشينی. اما فرض کن، خانه‌ات در اين کوچه باشد، زمستان سرد قطب. و بدون برق، آب گرم و رفاه.
نه! با فکرش هم پشتم يخ می‌کند. چه خوب که علم و تکنولوژی هستند و آینده‌ی معلوم و مطمئن. لواشک را قورت می‌دهم.