عادت می‌کنيم

عادت می‌کنيم، عادی می‌شود برايمان، مثل وقتی که به نبودن چيزی يا کسی عادت می‌کنيم، يعنی به درد فقدانش خو می‌گيريم، يا به شرايط دشوار زندگی و روزهای سخت، يا مشغله‌ی زياد عادت می‌کنيم، يعنی ديگر آزارمان نمی‌دهد اين همه سختی، و چه خوب است که عادت می‌کنيم، چه خوب که عادی می‌شود.

و چه بد که عادت می‌کينم، به خوشبختی‌های کوچک و بزرگمان، به وجود انسان‌هایی عزيز در زندگيمان، و به خود زندگی، که لحظه به لحظه‌اش را زندگی کنيم و ارج نهيم. و چه بد که عادت می‌کنيم به آنچه بر سر آرزوهايمان می‌رود، به آنچه لايقش نيستيم، به درد و رنج و ستمی که می‌بريم و به روزگاری که مطلوبمان نيست، اما عادی ميشود برايمان، گويی که تقديرمان اين بوده: روز سياه سخت پر درد، و روزگار ديگری و رنگ ديگری نمی‌شناسيم. تن می‌دهيم به زندگی در کوير که پای رفتنمان نيست و می‌مانيم در قفس تنگ که پر پروازی نيست.

لايحه‌ی حمايت از خانواده را ديدم. بار اول که خواندمش، گفتم با خودم که چيز جديدی نيست، قوانين نانوشته ای را کنار هم جمع کرده. مگر نبوده تا به حال چند همسری و نداشتن حق حضانت و چه و چه.
دوباره خواندمش، که اين، قانونی است که قرار است آنچه هست را بهتر کند و قرار است حامی خانواده ها باشد. که زندگی زناشويی را، محکمترين پيوند بين دو انسان را شريک قائل می‌شود. فرقی نمی‌کند قبلش چه بوده و الان چه می‌شود: خواه با اذن دادگاه باشد، خواه با اجازه‌ی زنی به جان رسيده.
که از ماليات بر مهريه‌ای حرف می‌زند که از اساس پذيرفتنی نيست.
که هيچ کجا از حق زن نمی‌گويد برای ادامه‌ی زندگی يا به پايان دادن آن.‌
که بديهيات را باور ندارد.
کاش عادی نشود برايمان قانونی که قرار است حامی خانواده‌ها باشد.

چه بايد کرد؟

تقریبا میشه از تمام رودخانه های ایران عکسی داشت که گوشه ای و زیر سنگی که گردابی ایجاد کرده پر از پلاستیکهای نوشابه خانواده شده!!!!
میشه ازشون عکس گرفت و احساس کرد که فاجعه ست. فقط عکس گرفت و بعد تمام. فراموش میشه تا رود بعدی و عکس بعدی.

اين کامنت دوستی عزيز است برای مطلب قبلی. دوستی که می‌دانم خودش دغدغه‌ی محيط زيست دارد و تلاشش برای ساختن روزگار بهتری در آن سرزمين قابل تحسين است.
خب، همه می‌دانيم که فاجعه دارد اتفاق می‌افتد. در برابرش چه می‌شود کرد؟
می‌شود نشست و گفت خانه از پای‌بست ويران است، يک نفر چه تأثيری دارد.
يا اينکه: اينها اداهای روشنفکری يک سری خارج‌نشسته است، وگرنه اينقدر فجايع بزرگتر در اين خاک، کنار گوشمان اتفاق می‌افتد که اين يکی گم است.
يا ما اينقدر گرفتار گذران زندگی هستيم که ...

اين حرفها را، اين واقعيتهای دردناک را، متاسفانه فقط در مورد مشکلات محيط زيستی نمی‌شنويم: بحث در مورد هر مشکلی کم و بيش در آخر به اين نقطه‌ی مشترک می‌رسد، که اينقدر اوضاع خراب است که کاری نمی‌شود کرد. که دنيای سياهی است. که روزگار پردردی است.
قبول، همه‌ی اينها قبول. اما چه می‌شود کرد؟ اين واقعيت دنيای ماست، واقعيت جامعه ی ما. با دست روی دست گذاشتن هم چيزی عوض نمی‌شود، همينطور با ديگران را مسؤول دانستن.
نمی‌خواهم شعار بدهم، اما بايد از جايی شروع کرد، هميشه حرکت‌های بزرگ از گامهای کوچک شروع می‌شوند. رعايت اصول اوليه جامعه‌ی مدنی، کار چندان سختی نيست، می‌شود حداقل امتحانش کرد، و به اطرافيان ترويجش داد.

کوره‌ها سرد شدن
سبزه‌ها زرد شدن
خنده‌ها درد شدن

از سر تپه، شبا
شيهه‌ی اسبای گاری نمياد،
از دل بيشه، غروب
چهچه سار و قناری نمياد،
ديگه از شهر سرود
تک‌سواری نمياد
ديگه مهتاب نمياد
کرمِ شب‌تاب نمياد.
برکت از کومه رفت
رستم از شاهنومه رفت:
تو هوا وقتی که برق می‌جّه و بارون می‌کنه
کمون رنگه‌به‌رنگش ديگه بيرون نمياد،
رو زمين وقتی که ديب دنيارو پرخون می‌کنه
سوارِ رخش قشنگش ديگه ميدون نمياد.

شبا شب نيس ديگه، يخ‌دون غمه
عنکبوتای سيا شب تو هوا تار می‌تنه.
ديگه شب مرواری‌دوزون نمی‌شه
آسمون مثلِ قديم شب‌ها چراغون نمی‌شه.

غصه‌ی کوچيک سردی مث ِ اشک
جای هر ستاره سوسو می‌زنه،
سر ِ هر شاخه‌ی خشک
از سحر تا دل شب جغده که هوهو می‌زنه.

دلا از غصه سياس
آخه پس خونه‌ی خورشيد کجاس؟

قفله؟ وازش می‌کنيم!
قهره؟ نازش می‌کنيم!
می‌کشيم منت ِشو
می‌خريم همت ِشو!
...

«احمد شاملو»

سبزتر

حتماً بارها مناظری شبيه به اين را در گوشه و کنار چشم‌اندازهای طبيعی يا در محيط شهری پيرامون خود ديده‌ايد و تعجب کرده‌ايد از اين همه زباله‌های پلاستيکی.

بر طبق آمارهای منتشر شده، سالانه چيزی بين ۵۰۰ بيليون تا  يک تريليون (۱۰۱۲) کيسه‌ی پلاستيکی در سراسر جهان مصرف می‌شود،۱ و تنها يک درصد از اين مقدار بازيافت می‌شود، به اين دليل ساده که هزينه‌ی توليد يک کيسه‌ی پلاستيکی جديد، کمتر از هزينه‌ی بازيافت آن است.۲

و باز هم به این دليل ساده، که حجم انبوه پلاستيک‌های بازيافت نشده سراسر کره‌ی خاکی را فرانگيرند، ساليانه بيش از چهار ميليون کيلو کيسه‌ی پلاستيکی، به اقيانوس‌ها ريخته می‌شوند.۳ و به همين ترتيب، پلاستيک‌ها ناخوانده به ميهمانی طبيعت می‌روند: به جنگلها، درياها، رودخانه‌ها، درياچه‌ها، مردابها، و دوردست‌ترين مناطق کره‌ی خاکی.۴-۵

پلاستيک‌های رها شده، به طبيعت باز نمی‌گردند، بلکه با نور خورشيد تجزيه شده و در طول زمان به محصولات پليمری با وزن ملکولی کمتر و سمی‌تر تبديل می‌شوند.

آب، يا خاک حاوی اين فرآورده‌های آلوده وارد چرخه‌ی غذايی موجودات زنده می‌شوند، و، فاجعه آغاز می‌گردد:
مرگ و مير انواع پرنده‌ها يا موجودات آبزی شامل دلفين‌ها، شيرهای دريايی، نهنگ‌ها و لاک‌پشت‌ها.۶

 

مواد پليمری و پلاستيکی را نميتوان از زندگی امروز حذف کرد، اما راه حل بسيار آسانی برای کاهش اثرات مضر آن وجود دارد:
کمتر کيسه‌ی پلاستيکی مصرف کنيم: از يک کيسه چند بار استفاده کنيم، يا به جای کيسه‌های پلاستيکی، از کيسه‌ی پارچه‌ای استفاده کنيم. به اين ترتيب، حداقل هفته‌ای، شش کيسه کمتر مصرف می‌شود، يعنی ۲۸۸ کيسه کمتر در سال، و ۲۲۱۷۶ کيسه کمتر در طول عمر.
اگر از هر ۵ نفر، يک نفر اين گونه عمل کند: ۱،۳۳۰،۵۶۰،۰۰۰،۰۰۰ کيسه کمتر مصرف خواهد شد.
اين يعنی، مصرف کمتر پلی‌اتيلن، و مصرف کمتر نفت ... و جامعه‌ای سبزتر.

1- National Geographic News September 2, 2003
2- Christian Science Monitor News Paper
3- U.S. National Academy of Sciences
4- CNN.com/tecnhology November 16, 2007
5- National Marine Debris Monitoring Program
6- World Wildlife Fund Report 2005
عکس ها و متن، برداشت آزاد از
Planet Arc Presentation

پا

وقتی نفس‌هايت که پوست پشت گردنم را قلقلک می‌دهند منظم شوند و دستان گرمت در دستانم سنگين شوند، می‌توانم امنيت و آرامش در هوا را ببلعم و خوشبختی را زندگی کنم، حتی اگر خوابم نبرد. تا صبح به تماشايت خواهم نشست.

توضيح عنوان:
شب، سردم شده‌ بود، زير پتو خودم را جمع کرده بودم و سعی می‌کردم بخوابم. سعيد که آمد بخوابد، خوابم می‌آمد و حوصله نداشتم توضيح بدهم، فقط گفتم: پا! خودش فهميد که اين پا يعنی بيايد و مرا بغل کند و پاهايم را گرم کند.
از آن موقع، «پا»، تبديل شده به مهمترين واژه‌ی ابراز عشق و و رکن اساسی قربان صدقه‌ رفتن‌های ما.