زمان

 زندگی رو دور تند جریان داره و برای من که همیشه زمان با ارزش‌ترین و تاثیرگذارترین پارامتر زندگی‌ام بوده، این شتاب گرفتن بیش از حدش تبدیل شده به عامل محدود کننده. قبل‌ترها می‌توانستم زمانم را طوری مدیریت کنم که هم وظایف محول شده و کارهایم را در کوتاه‌ترین مدت ممکن به سرانجام برسانم، و هم با تقریب خوبی، همیشه، کیفیت کارم را حفظ کنم و به نحو مطلوبی موفق هم باشم.
اما حالا باید بین زمان و کیفیت یکی را انتخاب کنم: کارم به طور رسمی دو برابر شده، و حجم عظیم ورودی‌ها به مغزم و بدو بدوی روزانه و سر و کله زدن با مسائل به خودی خود استرس‌آور، فرصتی برای ایستادن و نفس کشیدن برایم باقی نگذاشته. به اندازه‌ی کافی هم در غربت زندگی کرده‌ام که بدانم اصل "زندگی و کار در کشوری غیر از سرزمین مادری به خودی خود، عامل محدود کننده و ترمز زمان است" واقعیت غیر قابل تغییری است که باید به عنوان جزیی از زندگی پذیرفتش. نتیجه‌ی همه اینها میشه اینکه: دیگر به طور جدی اینجا نمی‌نویسم. این صفحه به همین شکل باقی میمونه و احتمالا نوشته‌های خصوصی‌تر گاه گداری منتشر می‌شوند برای آگاه‌سازی حلقه ی دوستان از حال و روز و روزگار اینجانب...


با آرزوهای خوب!

در آستانه

ماه مهر، ماه من است، دوست‌داشتنی‌ترین ماه سال، بس که روزهایش مهر دارد و آرامش و حس وهم‌آمیز دل‌انگیزی که نمی‌دانم اسمش را باید بگذارم تعلیق یا سکون یا مواجهه. به گمانم مواجهه باید باشد. اصلآ سی سالگی سن مواجهه است. بیست و نه مکاشفه بود. کشف خود، کشف زندگی، کشف از کجا آمده‌‌ام و این حرفها، نه! حتی خیلی ساده‌تر از این: کشف این لحظه‌های جاری و ساری، کشف زمان. همه‌ی آن درد و سردرگمی ناگریز مکاشفه‌ی آن روزها لازم بود تا برسم به این خوشنودی و دل‌شادی این روزها، به حالا، به روبرویی با حقیقت هستی، به مواجهه. 

هشت، نه ساله باید بوده باشم وقتی که اول بار کلمه‌ی مواجهه به گوشم خورد. کتاب شعر دایی جانم چاپ شده بود، کتاب لاغری بود با جلد سرمه‌ای تیره و طرحی از پنجره‌ای با قاب سفید، با حروف درشت رویش چاپ شده بود: مواجهه. چقدر پرپر زدم که بدانم مواجهه یعنی چه، که کتاب را بخوانم، و بفهمم شعرهای کوتاهش را. فکر میکنم از کل کتاب و شعرهایش، تنها فهمیدم یکی از شعرها راجع به دخترش است، آن هم فقط برای اینکه نام "گلبرگ" در گیومه و با حروف برجسته نوشته شده بود. آن شعر را ندارم اینجا. چند خط از شعر "چشم‌هایش" را می‌نویسم تا یادم بیاید انتظاری نبوده از بچه‌ی هشت ساله!

«پروانه‌ای است این
یا ابری رقصان
دامن چرخان
می‌نشیند و گیسو رها می‌کند
بر آب.
ابر است یا بنفشه‌ای نگران
که آسمان متراکم
برای پاسخ‌هایش
مهیای هبوط است...» 

حالا بیشتر از بیست سال از آن روزها گذشته و من به معنای مواجهه رسیده‌ام، به آن پنجره‌ی سفید که زمان پشتش جاری است، و به آن امید نهفته. که گریزی هست از تاریکی و سیاهی ناگزیر اطراف به روشنی آن سوتر.
باید به این عبور، به این مسیر، به این رودرویی تن درداد. باید گذاشت تا روشنایی روبرویی با زمان راه را نشانمان دهد. دیگر نه دردی هست، نه سردرگمی، نه پریشانی. لذت مواجهه هست و شهود و درک.

در آستانه‌ی سی سالگی به مواجهه فکر می‌کنم: 
«...تنها تو نیستی
پاروکشان
بر دریاچه های آفتابگردان
بی اعتنا به دوردستی ساحل.
تاملی
بر فرود برگی طناز
و مسیر زیگزاگی سبزش
تو را به خویشتن می خواند.
پروانه و بنفشه
می وزند
ابرهایی به بوی پونه و ریحان
به چشم می آرند.

بگو ببارند
بگو ببارند...»
 
شعر "چشم‌هایش" اثر احمدرضا قایخلو.