مجسمه‌ها

فرناندو بوترو، هنرمند مشهور کلمبيايی آمده برلين، با خودش ۱۵ تا از مجسمه‌های بی‌نظيرش را هم آورده.(+)
مجسمه‌های چاقِ مودبِ مهربان. با خطوط ساده، انحناهای دلپذير، لخت و صميمی، و چه اسمهايی:
آدم، حوا، زن نشسته، زن خوابيده، زن لباس پوشيده، مرد راه رونده، زن با ميوه، گربه، اسب، رقصنده‌ها، شيرـزن، سر، مادرانگی.
دلم می‌خواهد مجسمه‌ی مادرانگی را بغل کنم و با خودم به خانه بياورم.
مردم هم از سر و کول مجسمه‌ها بالا می‌روند، آويزان می‌شوند و عکس می‌اندازند. اما مجسمه‌ها چاق و مودب و مهربان می‌مانند.

          

و اما بعد...

تشکرنامه:
از همه‌ی کسانی که به روشهای مختلف، تبريک تولد گفتند، سپاسگزارم. چقدر بيست و هفت سالگی شيرين‌تر و دلپذيرتره با اين همه مهربانی!

خبرنامه:
شماره‌ی يک: بيست و هفت سالگی برايم آمد داشت، جايزه گرفتم.
شماره‌ی دو: تحويل پايان نامه‌ام، يک ماه به تعويق افتاد، حالا که می دانم زمان دارم، افتاده‌ام به وقت تلف کردن.

پرسش‌نامه:
هيچ شده فکر کنيد جهان به کجا می‌رود؟ منظورم اتفاقات سياسی و اجتماعی نيست، هدف و آخر جهان را می گويم (ديدگاه دینی و غير دينی). منظورم البته پيش‌بينی آخر و عاقبت جهان و بيگ بنگ هم نيست. می‌خواهم جواب کسی را بدهم که می‌پرسد خوب، آخرش که چه؟! گيرم که همه‌ی موجودات زنده خودشان را باز توليد کردند و اين چرخ، هی چرخيد و چرخيد، بعد چه؟ ضمناً جهان هم که، (حتماً توجه داريد!)، فقط شامل انسان‌ها، و موجودات زنده نمی‌شود.

سلام ای بيست و هفت سالگی!

در خاطراتم دختری هست، در زمانها و مکانها و موقعيت‌های مختلف، عجيب شبيه خودم. کافی است سربرگردانم تا دختر برگردد به خاطره‌های عکس شده. مثلاً، آن عکس دوست داشتنی در باغ دماوند، و برود لای بوته‌های سبز، توت فرنگی‌های جوان را پيدا کند، زير آلاچيق شاتوت بخورد و بگذارد فرح، موهايش را ببافد. بپرد توی استخر لجن گرفته و بگذارد ماهی‌های قرمز بی‌نهايت چاق، از کنار پايش سر بخورند.
بيشتر از همه، دختر خودش را در حال خواندن يک کتاب قطور به ياد می‌آورد، اين کتابهای قطور با رنگ‌های مختلف، نقش انکارناپذيری در تمام برهه‌های زندگی دختر دارند، در مکان‌های مختلف: روی کابينت آشپزخانه، داخل کمد، زير پتو، در رختکن حمام، ...
  
حالا، اين دختر کرم کتاب کنار من نشسته و به بيست و هفت سالگی فکر می‌کند که با غروب فردا از راه می‌رسد. چه سن دلپذير و رويايی است اين بيست و هفت سالگی، آنقدر خوب، که امروز اين دختر سر کار نرفت، البته اعتصاب کارگران راه آهن، مزيد بر علت بود، با وجود حجم انبوه کارهای عقب‌افتاده، از صبح به وبلاگ خوانی مشغول گشت، بعد، برای خودش کاچی محبوبش را درست کرد. به طرز شگفت‌انگيزی اولين تجربه‌ی کاچی پزان، مطلوب از آب درآمد و هيجان روز قبل از تولد را افزون کرد. الان هر خط که می‌نويسد، چند قاشق از معجون شيرين خوش‌طعم و عطرش را به خودش جايزه می‌دهد.
دختر به صفحه‌ی کوچک شده‌ی پايان‌نامه، در منوی پايينی ويندوز نگاه می‌کند و يادش می‌آيد که تا چند ماه ديگر، دکترايش را خواهدگرفت و به طور رسمی بايد با درس و دانشگاه خداحافظی کند. خودش هم باورش نمی‌شود، هنوز خيلی کوچک است برای اين حرفها! دختر جلسه‌ی دفاعيه، دنبال کار گشتن، مصاحبه‌ی اداری، مسووليت پذيری حرفه‌ای را چندان دوست ندارد، و د‌لش می‌خواهد برگردد به خاطره‌ی عکس شده‌ی باغ دماوند، برود لای بوته های سبز توت‌فرنگی‌های جوان را پيدا کند، زير آلاچيق شاتوت بخورد و بگذارد فرح، موهايش را ببافد. بپرد توی استخر لجن گرفته و بگذارد ماهی‌های قرمز بی‌نهايت چاق، از کنار پايش سر بخورند.

برعکس دختر خاطره‌ها، من بيست و هفت سالگی‌ام را عاشقم، لبريز انرژی و شوق. به پاييز عزيز که بيرون پنجره خانه کرده نگاه می‌کنم، آخرين قاشق‌های کاسه‌ی کاچی را نوش جان ‌کرده، و صفحه‌ی پايان‌نامه را باز می‌کنم.
سلام ای بيست و هفت سالگی!