آگاهی

آب را گذاشته‌ام که جوش بيايد و غذا بپزم. به اين دانه دانه حباب‌ها نگاه می‌کنم که به روی آب می‌آيند و فکر می‌کنم به گرما و انرژی و فشار بخار و آنتروپی و ترموديناميک و کوانتوم و الکترونها و حرکت موجيشان در فضای محدود اربيتال و عدم قطعيت تا نور و آنچه می‌بينيم و سلولهای عصبی و نورونها و تمام اتفاقات پيچيده‌ای که در کسری از ثانيه در بدن من و محيط پيرامون اتفاق افتاده، و من حتی از تصور کامل آنچه می‌گذرد عاجزم. و فکر می‌کنم چه فرقی می‌کنيم ما که می‌دانيم اين همه مفهوم و تئوری و "آنچه ناديدنی است" را، و آنها که نمی‌دانستند و نمی‌دیدند و آسوده، آب را روی آتش داغ می‌کردند.
چه فرقی است بين ما که می‌دانيم جنگ چيست و بمب چيست و موشک چيست و ترس و زجر و محروميت و کمبود و خفقان و زور و تبعيض را آگاهانه تجربه کرده‌ايم و همکار آلمانی من که با همه‌ی اينها غريبه است و در عوض، می‌داند که حق و آزادی و اعتماد به نفس و شادی چيست و من، خيلی از اين مفاهيم را حداقل تا به حال، ياد نگرفته‌ام.
آگاهی، برتری است و امنيت و لذت و هيجان، يا ترس است و نا‌امنی و محدوديت؟ گاه فکر می‌کنم آگاهی، دريچه‌ای است تا دنيا را با چشم ديگری ببينی، اما گاهی همين دريچه تو را بازمی‌دارد از ديدن يا تجربه کردن آنچه در فضای اطراف می‌گذرد.
فکر کن: در دل کوير، زير آسمان و کهکشان بی نهايت بايستی و بدانی که چقدر نمی‌دانی.

چراغ‌های رابطه تاريک‌اند

- سکوت، پخش می‌شود در خالی اتاق. انگار  که موجی بخورد به ديوار و برگردد به خودت و دوباره و دوباره. زن، نشسته در وسط این خالی، جاذب هر چه روشنايی و زنده‌گی. با نفس‌هايش انگار ته‌مانده‌های روشنی را فرو می‌کشد و در هر بازدمی، جزيی از مرگ نفوذ کرده در سلولهايش را پس می‌دهد؛ حالا دورش تاريکی است و هوای نم دار مرده.
- بيهوده تلاش ميکنی، معجزتی بايد تا اين دل شکسته را مرهمی، معجزتی بايد تا اين آسمان خشکيده را قطره‌ی آبی، معجزتی بايد تا اين دالانهای تاريک هزار تو را نور اميدی، تا اين سکوت بی‌پايان را وقفه‌ای.
- چشم در راه بهارم، چشم در راه بهار...

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد.

تولدت مبارک

خواهر داشتن، بهترين اتفاقی بود که در زندگی يک دختر هفت ساله ممکن بود بيفتد، که اتفاق افتاد و تو متولد شدی خواهرکم. انگار همين ديروز بود که آمدی پيچيده در آن پتوی زرد و آبی و صورتی و چه کوچک بودی و من چه بزرگ بودم در برابرت. و قول دادم به خودم که خواهر بزرگت بمانم. نمی دانم چقدر بزرگ بوده‌ام، اما خوب می‌دانم که خيلی چيزها از تو ياد گرفته‌ام (حالا بماند که در رقص ياد گرفتن بی‌استعداد بوده‌ام!) و حضورت هنوز بهترين اتفاق است. باورم نمی‌شود که بيست و دو ساله شده‌ای. خوشحالم که بيست و دو سالگيت در خانه می‌گذرد، نه در نا‌امنی و تلخی و دوری کوچه‌های غربت.
تولدت مبارک عزيزم با هيجان و جيغ و داد و بوس و بغل.

 

رژه‌ی پنگوئن‌ها

پنگوئن‌های امپراطور چقدر زندگیتان سخت است!

 Jérome Maison / Bonne Pioch

این مهاجرت زمستانی، رفت و آمد و و ناتوانی اين پاهای سيمانی و اين دستهای کوتاه و سرما و جنگيدن و جنگيدن، اما اين همه هارمونی، اين همه همدلی. فراتر از تحسين برانگيز. کاش ياد ‌گرفتنی بود...

مرجع‌ عکس‌ها: www.diereisederpinguine.de

لاستيک ترکيد، برگشتيم!

در ادامه‌ی تعطيلات برف و سکوت و زيبايی، امروز صبح تصميم گرفتيم برويم سوئيس گردی. این هم شد نتیجه‌اش:

اتوبان و سرعت صد و بيست و صدای سعید که فرمان به سمت چپ می‌کشد و سرعت را کم کن و نيش ترمز و کنترل ماشين را از دست دادن همان و ترس را (شاید مرگ بود؟) مزه مزه کنی و ماشن بچرخد و بچرخد و از پشت بخورد به تابلوهای کنار اتوبان و شيشه‌ی عقب بشکند همان.

بعد هم پیاده شویم و ببينيم که لاستيک ترکيده بوده و آمدن پليس و دلداری دادن به من که شانس آورديد کنارتان ماشينی نبود يا چپ نکرديد کار بهتری نمی‌توانستی بکنی و ماشين يدک‌کش و تعويض ماشين اجاره‌ای با يکی بهترش. حالا بايد منتظر بمانيم تا صورتحساب بفرستند و ببينيم چقدرش را بيمه می‌دهد و چقدرش را بدبخت شدیم.

سعيد می گويد تا تصادف نکنی رانندگيت کامل نمی‌شود. پشت تلفن برای پدرم تعريف می‌کنم، می‌گويد چقدر به خير گذشته، که بايد فلاشر می‌زدم و دنده‌ی معکوس می‌کشيدم تا سرعت کم شود. من اما دلم برای قلبم می سوزد که هنوز از يادآوريش تندتند می‌زند.