اینجا دارد از آسمان سيل میبارد...
سعيد میگويد چرا وبلاگ نمینويسی؟ حقيقتش اين است که خيلی دلم میخواهد بنويسم، اما در مقابل وسوسهاش مقاومت میکنم. اين روزها جدی شروع کردهام به نوشتن تزم. از همان روز اول تا 'Word' را باز میکردم و به صفحهی خالیاش خيره میشدم، حس خلاقيت و فعاليتم گل میکرد، دلم میخواست هر کاری کنم جز نوشتن تزم: از انواع مسافرت و ورزش گرفته تا تمير کردن آزمايشگاه، و بيشتر از همه، فعاليت هنری: دلم میخواست (و میخواهد) مداد کنته بگيرم دستم و نقاشی کنم، دلم میخواهد شعر بگويم، داستان بنويسم، تار بزنم، دلم میخواهد هر روز در وبلاگم بنويسم... تا حالا مقاومت کردم در مقابل نفس اماره، اما حالا که تعداد صفحات نوشته شدهام عددی بزرگتر از صفر شده، به عنوان پاداش شروع کردم به نوشتن!
- من کجا بودم؟
رفتيم مسافرت، تا بالای ابرها، تا به خلوتگه خورشيد... آمديم پايين تا درههای مهيب خشم، تا تنهايی جاده. اکنون همين جايم، روی زمين سفت، روبروی آينهام.
خواهم نوشت از بالای ابرها، از جادوی سفيد دوستداشتنی.
