صبح سعید پرتقال درشتی رو که پشتش قايم کرده با يک حرکت مثلا غافلگيرانه می‌گيره جلوی چشمهام و ميگه عزيزم ولنتونت مبارک!  پرتقال رو می‌گيرم و بعد از يک ثانيه با همون ژست غافلگيرانه می‌گيرم جلوش که ولنتون تو هم مبارک! 
لبهاش آويزون ميشه و ميگه هديه‌ی ولنتاين رو که پس نميدن...  ميخندم و ميگم آخه حقيقتش زشت‌ترين هديه‌ی ولنتاين عمرم بود!
حالا پرتقاله رو پوست کندم و پره‌هاش رو که ميگذارم دهانم دلم غنج ميرود... . اگر چه زشت‌ترين بود اما برای من که شکلات دوست ندارم خوشمزه‌ترين بود عزيز دلم.