پرتقال
صبح سعید پرتقال درشتی رو که پشتش قايم کرده با يک حرکت مثلا غافلگيرانه میگيره جلوی چشمهام و ميگه عزيزم ولنتونت مبارک! پرتقال رو میگيرم و بعد از يک ثانيه با همون ژست غافلگيرانه میگيرم جلوش که ولنتون تو هم مبارک!
لبهاش آويزون ميشه و ميگه هديهی ولنتاين رو که پس نميدن... ميخندم و ميگم آخه حقيقتش زشتترين هديهی ولنتاين عمرم بود!
حالا پرتقاله رو پوست کندم و پرههاش رو که ميگذارم دهانم دلم غنج ميرود... . اگر چه زشتترين بود اما برای من که شکلات دوست ندارم خوشمزهترين بود عزيز دلم.
لبهاش آويزون ميشه و ميگه هديهی ولنتاين رو که پس نميدن... ميخندم و ميگم آخه حقيقتش زشتترين هديهی ولنتاين عمرم بود!
حالا پرتقاله رو پوست کندم و پرههاش رو که ميگذارم دهانم دلم غنج ميرود... . اگر چه زشتترين بود اما برای من که شکلات دوست ندارم خوشمزهترين بود عزيز دلم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 16:46 توسط پانته آ
|