و کسی به فکر باغچه نيست...
زلزله، سيل، طوفان، سونامی و آدمها که گروه گروه میميرند.
مرگ و درد اگر دور باشد از دايرهای به خصوص در جغرافيای احساس ما، کمرنگ میشود. مثل اينکه بشنوم عزيزی در تهران باتوم خورده، بدنم اينجا درد میگيرد. اما در سوماترا، در فيليپين، در اين جزيرههای پراکنده در آن طرف اقيانوس آرام، صحنههای مرگ و فاجعه و نابودی جزيی از زندگی شده و ما آرام عبور میکنيم از کنار تمام اينها.
ديدن مرگ آدمها اما هميشه غمگينکننده است، ديدن اجساد متلاشی شده، چه گوشهی خيابان، چه بیپناه در خانههايشان، و کسی به فکر بیپناهی اين همه آدم نيست. انگار ماهی که از تنگ کوچکش بيرون افتاده باشد، انگار جوجهای که از آشيانهاش روی زمين افتاده باشد؛ و دست بزرگ و مهربان آدمی نيست برای کمک به اين همه بیپناهی.
مرگ و درد اگر دور باشد از دايرهای به خصوص در جغرافيای احساس ما، کمرنگ میشود. مثل اينکه بشنوم عزيزی در تهران باتوم خورده، بدنم اينجا درد میگيرد. اما در سوماترا، در فيليپين، در اين جزيرههای پراکنده در آن طرف اقيانوس آرام، صحنههای مرگ و فاجعه و نابودی جزيی از زندگی شده و ما آرام عبور میکنيم از کنار تمام اينها.
ديدن مرگ آدمها اما هميشه غمگينکننده است، ديدن اجساد متلاشی شده، چه گوشهی خيابان، چه بیپناه در خانههايشان، و کسی به فکر بیپناهی اين همه آدم نيست. انگار ماهی که از تنگ کوچکش بيرون افتاده باشد، انگار جوجهای که از آشيانهاش روی زمين افتاده باشد؛ و دست بزرگ و مهربان آدمی نيست برای کمک به اين همه بیپناهی.
هفتهی پيش، سرد و تلخ و تنها و خسته، روز سختی را گذرانده بودم و همينجا، روی کاناپه خوابم برده بود. تلفن که زنگ زد نمیدانم چه در صدايم در همان اولين کلمهای که با برداشتن گوشی گفتم بود که مادرم از آن طرف خط گفت: چی شده پانی جان، مريض شدی دخترم؟
اين دو جملهی کوتاه تا امروز در گوشم میپيچد و هر بار طنين مهربانترين صدای جهان، نوازشم میکند و در عين حال، دلم را مچاله میکند از دلتنگی.
ما آدمها، جزيرههای کوچک پراکنده در اقيانوس، چه خوب بود دست مهربان مادری، همراه و توشهی راهمان بود.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 19:27 توسط پانته آ
|