من نه آنم، نه اين!
وقتهای درد، ديو خشمناکی در من بيدار میشود. منی میشوم که نمیشناسیش. ديو میترساند مرا با قدرت عجيبش برای خراب کردن، داد زدن، شکستن، هول برم میدارد از اين ديو ناشناختهی زندان گسيخته. هول برم میدارد که بزند و چينی نازک رابطهای را بشکند در بیتدبيری و قدرت تازه يافتهاش.
وقتهای درد، کودک معصومی در چهرهام مینشيند، که اشک میريزد و بغض قورت میدهد، قلبت فشرده میشود از اين همه بیپناهی. هول برم میدارد از اين همه درد، هول برم میدارد که نکند طاقت نياورد طفل معصوم.
کاش درد نداشته باشيم، کاش خشمگين نشويم، کاش مستاصل نشويم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۶ ساعت 15:23 توسط پانته آ
|