تقریبا میشه از تمام رودخانه های ایران عکسی داشت که گوشه ای و زیر سنگی که گردابی ایجاد کرده پر از پلاستیکهای نوشابه خانواده شده!!!!
میشه ازشون عکس گرفت و احساس کرد که فاجعه ست. فقط عکس گرفت و بعد تمام. فراموش میشه تا رود بعدی و عکس بعدی.

اين کامنت دوستی عزيز است برای مطلب قبلی. دوستی که می‌دانم خودش دغدغه‌ی محيط زيست دارد و تلاشش برای ساختن روزگار بهتری در آن سرزمين قابل تحسين است.
خب، همه می‌دانيم که فاجعه دارد اتفاق می‌افتد. در برابرش چه می‌شود کرد؟
می‌شود نشست و گفت خانه از پای‌بست ويران است، يک نفر چه تأثيری دارد.
يا اينکه: اينها اداهای روشنفکری يک سری خارج‌نشسته است، وگرنه اينقدر فجايع بزرگتر در اين خاک، کنار گوشمان اتفاق می‌افتد که اين يکی گم است.
يا ما اينقدر گرفتار گذران زندگی هستيم که ...

اين حرفها را، اين واقعيتهای دردناک را، متاسفانه فقط در مورد مشکلات محيط زيستی نمی‌شنويم: بحث در مورد هر مشکلی کم و بيش در آخر به اين نقطه‌ی مشترک می‌رسد، که اينقدر اوضاع خراب است که کاری نمی‌شود کرد. که دنيای سياهی است. که روزگار پردردی است.
قبول، همه‌ی اينها قبول. اما چه می‌شود کرد؟ اين واقعيت دنيای ماست، واقعيت جامعه ی ما. با دست روی دست گذاشتن هم چيزی عوض نمی‌شود، همينطور با ديگران را مسؤول دانستن.
نمی‌خواهم شعار بدهم، اما بايد از جايی شروع کرد، هميشه حرکت‌های بزرگ از گامهای کوچک شروع می‌شوند. رعايت اصول اوليه جامعه‌ی مدنی، کار چندان سختی نيست، می‌شود حداقل امتحانش کرد، و به اطرافيان ترويجش داد.

کوره‌ها سرد شدن
سبزه‌ها زرد شدن
خنده‌ها درد شدن

از سر تپه، شبا
شيهه‌ی اسبای گاری نمياد،
از دل بيشه، غروب
چهچه سار و قناری نمياد،
ديگه از شهر سرود
تک‌سواری نمياد
ديگه مهتاب نمياد
کرمِ شب‌تاب نمياد.
برکت از کومه رفت
رستم از شاهنومه رفت:
تو هوا وقتی که برق می‌جّه و بارون می‌کنه
کمون رنگه‌به‌رنگش ديگه بيرون نمياد،
رو زمين وقتی که ديب دنيارو پرخون می‌کنه
سوارِ رخش قشنگش ديگه ميدون نمياد.

شبا شب نيس ديگه، يخ‌دون غمه
عنکبوتای سيا شب تو هوا تار می‌تنه.
ديگه شب مرواری‌دوزون نمی‌شه
آسمون مثلِ قديم شب‌ها چراغون نمی‌شه.

غصه‌ی کوچيک سردی مث ِ اشک
جای هر ستاره سوسو می‌زنه،
سر ِ هر شاخه‌ی خشک
از سحر تا دل شب جغده که هوهو می‌زنه.

دلا از غصه سياس
آخه پس خونه‌ی خورشيد کجاس؟

قفله؟ وازش می‌کنيم!
قهره؟ نازش می‌کنيم!
می‌کشيم منت ِشو
می‌خريم همت ِشو!
...

«احمد شاملو»