عادت می‌کنيم، عادی می‌شود برايمان، مثل وقتی که به نبودن چيزی يا کسی عادت می‌کنيم، يعنی به درد فقدانش خو می‌گيريم، يا به شرايط دشوار زندگی و روزهای سخت، يا مشغله‌ی زياد عادت می‌کنيم، يعنی ديگر آزارمان نمی‌دهد اين همه سختی، و چه خوب است که عادت می‌کنيم، چه خوب که عادی می‌شود.

و چه بد که عادت می‌کينم، به خوشبختی‌های کوچک و بزرگمان، به وجود انسان‌هایی عزيز در زندگيمان، و به خود زندگی، که لحظه به لحظه‌اش را زندگی کنيم و ارج نهيم. و چه بد که عادت می‌کنيم به آنچه بر سر آرزوهايمان می‌رود، به آنچه لايقش نيستيم، به درد و رنج و ستمی که می‌بريم و به روزگاری که مطلوبمان نيست، اما عادی ميشود برايمان، گويی که تقديرمان اين بوده: روز سياه سخت پر درد، و روزگار ديگری و رنگ ديگری نمی‌شناسيم. تن می‌دهيم به زندگی در کوير که پای رفتنمان نيست و می‌مانيم در قفس تنگ که پر پروازی نيست.

لايحه‌ی حمايت از خانواده را ديدم. بار اول که خواندمش، گفتم با خودم که چيز جديدی نيست، قوانين نانوشته ای را کنار هم جمع کرده. مگر نبوده تا به حال چند همسری و نداشتن حق حضانت و چه و چه.
دوباره خواندمش، که اين، قانونی است که قرار است آنچه هست را بهتر کند و قرار است حامی خانواده ها باشد. که زندگی زناشويی را، محکمترين پيوند بين دو انسان را شريک قائل می‌شود. فرقی نمی‌کند قبلش چه بوده و الان چه می‌شود: خواه با اذن دادگاه باشد، خواه با اجازه‌ی زنی به جان رسيده.
که از ماليات بر مهريه‌ای حرف می‌زند که از اساس پذيرفتنی نيست.
که هيچ کجا از حق زن نمی‌گويد برای ادامه‌ی زندگی يا به پايان دادن آن.‌
که بديهيات را باور ندارد.
کاش عادی نشود برايمان قانونی که قرار است حامی خانواده‌ها باشد.