جاتون خالی، ديشب رفتيم کنسرت کيوسک در شهر بن. البته کنسرت رفتن با اعمال شاقه بود: روز کاری وسط هفته وقتی تمام روز رو دويدی تا بتونی آخرين لحظه بپری تو قطار، معده درد بی‌نظيری هم داشته باشی، بارون بياد مثل سيل، و سردرد هم داشته باشی. حالا همه‌‌ی اينا يک طرف، لذتی که ميبری از اون آهنگ و اون صدای بم خش‌دار با ته مايه‌ی غم، و اون دستهای هنرمند، و اون گروه پر انرژی جوون، و اون ترانه ها که هر کدوم پر اسمهای آشنا و حس‌های مشترکه، وقتی خاطرات قديمی رو تو آهنگ‌هاشون دوره ميکنند، يک طرف. حالا باز همه‌ی اينا يک طرف، لذتی که ميبری از همراهی عزيزترينی که به خاطر تو اين همه راه رو اومده برای موسيقی‌ای که نمی‌پسندش، اما کنارته و همين به اندازه‌ی تمام دنيا می ارزه، يک طرف، اصلاً، يک بُعد ديگه ....  و حالا همه‌ی اينا همون طرف سر جاشون، افسوسی که خوردم که چرا دوربينمون رو يادمون رفته هيچ طرف!