بعد از مدتها، این آخر هفته خانه ام، و مهمان هم ندارم. از فرصت استفاده کردم و خانه را تکانی دادم تکان داندنی! هوای بعد از مدتها آفتابی هم یار شد تا پنجره‌ها را پاک کنم. خانه‌ی ما زير شيروانی است، يعنی قسمت عمده‌ی پنجره‌هايش روی سقف مورب کار گذاشته شده‌اند و رو به آسمان باز می‌شوند. يکی از پنجره‌‌ها هر چه کردم باز نشد. اگلم (عقلم) را به کار انداختم و با تمام وزنم از پنجره‌ی سقفی آويزان شدم تا بازش کنم. پنجره باز شد و من به شدت به زمين افتادم، با کتفی آويزان.
اينجا منطقه‌‌‌ای ويلايی است، يعنی خانه‌ها کلی حياط و باغچه‌ی سبز دارند. باغچه‌ها عموماً مجاور هم است و ديواری هم در کار نيست، حداکثر رديف شمشادها مرز همسايگی را مشخص می‌کند. پنجره‌ها هم اکثراً پرده ندارند. اين می‌شود که همسايه‌ها به راحتی سر از کار همديگر در می‌آورند. کافی است بروی تا دم پنجره تا کلی چشم تماشايت کنند، به خصوص اگر مثل ما، در محله‌ی بازنشسته‌های با فراغت خاطر زندگی کنی. حالا گيرم که نگاه‌ها فقط کنجکاوی بشر دوستانه باشد.
الغرض، حوصله‌ات سر نمی‌رود اينجا با اين حياط‌های مصفا: يا داری فيلم سينمايی زنده تماشا می‌کنی، يا برای ديگران فيلم بازی ميکنی. من هم امروز با اين کتف يک‌وری کلی مايه‌ی شادی دوستان بودم: عينک آفتابی به چشم، با دستکش و دستمال مشغول سابيدن و با صدای بلند، آوازخوانی آقای شجريان را همراهی کردن.

نتيجه‌اش هم شد خانه‌ای تميز با شيشه‌های برق افتاده، و کتفی دردمند و خاطری آسوده از شادی دل همسایگان!