لاستيک ترکيد، برگشتيم!

اتوبان و سرعت صد و بيست و صدای سعید که فرمان به سمت چپ میکشد و سرعت را کم کن و نيش ترمز و کنترل ماشين را از دست دادن همان و ترس را (شاید مرگ بود؟) مزه مزه کنی و ماشن بچرخد و بچرخد و از پشت بخورد به تابلوهای کنار اتوبان و شيشهی عقب بشکند همان.
بعد هم پیاده شویم و ببينيم که لاستيک ترکيده بوده و آمدن پليس و دلداری دادن به من که شانس آورديد کنارتان ماشينی نبود يا چپ نکرديد کار بهتری نمیتوانستی بکنی و ماشين يدککش و تعويض ماشين اجارهای با يکی بهترش. حالا بايد منتظر بمانيم تا صورتحساب بفرستند و ببينيم چقدرش را بيمه میدهد و چقدرش را بدبخت شدیم.

سعيد می گويد تا تصادف نکنی رانندگيت کامل نمیشود. پشت تلفن برای پدرم تعريف میکنم، میگويد چقدر به خير گذشته، که بايد فلاشر میزدم و دندهی معکوس میکشيدم تا سرعت کم شود. من اما دلم برای قلبم می سوزد که هنوز از يادآوريش تندتند میزند.