چراغهای رابطه تاريکاند
- سکوت، پخش میشود در خالی اتاق. انگار که موجی بخورد به ديوار و برگردد به خودت و دوباره و دوباره. زن، نشسته در وسط این خالی، جاذب هر چه روشنايی و زندهگی. با نفسهايش انگار تهماندههای روشنی را فرو میکشد و در هر بازدمی، جزيی از مرگ نفوذ کرده در سلولهايش را پس میدهد؛ حالا دورش تاريکی است و هوای نم دار مرده.
- بيهوده تلاش ميکنی، معجزتی بايد تا اين دل شکسته را مرهمی، معجزتی بايد تا اين آسمان خشکيده را قطرهی آبی، معجزتی بايد تا اين دالانهای تاريک هزار تو را نور اميدی، تا اين سکوت بیپايان را وقفهای.
- چشم در راه بهارم، چشم در راه بهار...
- بيهوده تلاش ميکنی، معجزتی بايد تا اين دل شکسته را مرهمی، معجزتی بايد تا اين آسمان خشکيده را قطرهی آبی، معجزتی بايد تا اين دالانهای تاريک هزار تو را نور اميدی، تا اين سکوت بیپايان را وقفهای.
- چشم در راه بهارم، چشم در راه بهار...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۷ ساعت 16:47 توسط پانته آ
|