آب را گذاشته‌ام که جوش بيايد و غذا بپزم. به اين دانه دانه حباب‌ها نگاه می‌کنم که به روی آب می‌آيند و فکر می‌کنم به گرما و انرژی و فشار بخار و آنتروپی و ترموديناميک و کوانتوم و الکترونها و حرکت موجيشان در فضای محدود اربيتال و عدم قطعيت تا نور و آنچه می‌بينيم و سلولهای عصبی و نورونها و تمام اتفاقات پيچيده‌ای که در کسری از ثانيه در بدن من و محيط پيرامون اتفاق افتاده، و من حتی از تصور کامل آنچه می‌گذرد عاجزم. و فکر می‌کنم چه فرقی می‌کنيم ما که می‌دانيم اين همه مفهوم و تئوری و "آنچه ناديدنی است" را، و آنها که نمی‌دانستند و نمی‌دیدند و آسوده، آب را روی آتش داغ می‌کردند.
چه فرقی است بين ما که می‌دانيم جنگ چيست و بمب چيست و موشک چيست و ترس و زجر و محروميت و کمبود و خفقان و زور و تبعيض را آگاهانه تجربه کرده‌ايم و همکار آلمانی من که با همه‌ی اينها غريبه است و در عوض، می‌داند که حق و آزادی و اعتماد به نفس و شادی چيست و من، خيلی از اين مفاهيم را حداقل تا به حال، ياد نگرفته‌ام.
آگاهی، برتری است و امنيت و لذت و هيجان، يا ترس است و نا‌امنی و محدوديت؟ گاه فکر می‌کنم آگاهی، دريچه‌ای است تا دنيا را با چشم ديگری ببينی، اما گاهی همين دريچه تو را بازمی‌دارد از ديدن يا تجربه کردن آنچه در فضای اطراف می‌گذرد.
فکر کن: در دل کوير، زير آسمان و کهکشان بی نهايت بايستی و بدانی که چقدر نمی‌دانی.