در ادامه‌ی پست قبلی، اعصاب ندارم!
خب، چرا ما در زبان فارسی حرف تعريف (article) نداريم؟ و چرا عادت کرديم در فارسی تا جايی که می‌توانيم جمله ها را بلند و پيچيده کنيم؟ و چرا زبان مادری ما اينگيزيلی نيست؟ و چرا در قفس هيچ‌کسی کرکس نيست؟

از صبح با خودم تکرار می کنم که بايد واقع‌بين و منصف باشم در مورد توانايی‌های خودم اما انگار نرود ميخ آهنی بر سنگ! و اگر نبود ديدن مقاله‌ی چاپ شده‌ام به هنگام صبح، خودم را از افسردگی به آتش می‌کشيدم از ديدن خط خوردگيهای روی دست نوشته‌ی مقاله‌ی جديدم بعد از بازبينی رييس محترم. و بدانيم اگر کرم نبود، زندگی چيزی کم داشت...

و من از خودم دفاع می کنم: بنده هری پاتر را در يک روز و نيم خواندم، شوهر عزيزم! نه سه روز. ضمناً، بنده نمی‌توانستم صبور باشم و در برابر وسوسه‌ی خواندنش مقاومت کنم وقتی لينکش را آنلاین می‌بينم. به هر حال بايد صحت حدسم در مورد خائن بودن یا نبودن (اِ)سنيپ و مشکوک بودن مرگ دامبلدور هر چه سریعتر بر خودم ثابت می‌گشت! وگرنه من هم مطمئن بودم که هری زنده می‌ماند یا نه، اين از همون گفتار خانوم جی کی رولينگ که اعلام کرده‌بود کلمه‌ی آخر کتاب هفت، زخم (scar) می‌باشد معلوم بود.
در انتها بايد اضافه کنم که به جز فصل آخر، بقيه کتاب فوق‌العاده بود، آدم می‌ماند به قدرت جادويی قلم اين خانم، اينقدر منسجم و کامل مگر می‌شود يک فضای کاملاً غيرواقعی را به تصوير کشيد؟ زير باران بايد رفت!