آمد شبی برهنه‌ام از در
چو روح آب
در سينه‌اش دو ماهی و در دستش آينه
گيسوی خيس او خزه بو، چون خزه به هم
من بانگ برکشيدم از آستان ياس:
- آه ای يقين يافته، بازت نمی‌نهم!

دختر روياهايم دلش تنگ است، دلش خشکيده در بيهودگی اين روزهای تهی. نگاهش می‌کنم در آينه، عبوس است و مضطرب: خنکای باران را آرزو می‌کند، يا که فراخی دشت را، يا که مهربانی نسیم را بر پوست برهنه، يا که شادابی رود را که موهای افشانش را رها کند در آب و در آينه به من لبخند بزند.